|
کیهان نامه |
|
پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦ هزار وعده خوبان یکی وفا نکرد
دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥ اگه راستش ر و بخواين، حتی با تشويق دوستان، انگيزم رو برای نوشتن در اينجا از دست دادم. فضای مجازی اينترنت به نظرم خيلی ساختگی مياد چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ بعد از يک وقفه طولانی بالاخره برگشتم! بعد از خونه؛ نوبت صاحبخونه است و بدين وسيله به اطلاع دوستان و آشنايان و غريبگان گرامی می رسانم که اينجانب به احتمال ۹۸/۵٪ تا ۶ ماه ديگه بابا ميشم سهشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤ کم کم صاحبخونه بودن داره چهره خودش رو نشون ميده، از يک طرف احساس سربلندی به آدم ميده و از طرف ديگه از چپ و راست برای آدم خرج می تراشه! خلاصه يک چيزيه تو مايه های شربت کرفس !!! امروز شروع کرد به برف اومدن و دلمون رو صابون زديم که فردا با همکارا يک آدم برفی توووپ ميسازيم
سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤ ما بالاخره پس از ۴ سال و ۸ ماه اجاره نشينی و دربدری در ديار غربت، اسباب کشی کرديم و رفتيم خونه خودمون که با هزار قرض و قوله و وام بيست ساله و چک و سفته و .... خريداری شده....اما هر چی باشه ..... خونه خودمونه حالا معضل بزرگ اينه که بايد خونه رو پر کرد و ما هم اثاث زيادی نداريم چون تا بحال توی يک آپارتمان مبله بوديم. پيش بينی اخبار هواشناسی اينه که با توجه به مواضع سختگيرانه عيال مربوطه در مورد جنس و شکل و طرح و رنگ و .... ما تا اطلاع ثانوی تمامی آخرهفته ها را در مغازه ها و سمساريهای شهر خواهيم گذراند. چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤ من صحيح و سالم برگشتم خدمتتون. بعد از سالها دوری، لازم بود يک سری به وطن بزنم تا هم ديدارها تازه بشه و هم قدر مملکت غربت دستم بياد و زياد ناشکری نکنم البته نظرات در مورد مهاجرت خيلی متفاوته اما من و شهره خدا رو شکر اينجا خيلی خوب جا افتاديم و دوستان خيلی خوبی داريم و فرانسه رو به عنوان اقامتگاه دائم خودمون انتخاب کرده ايم. تا ببنيم آينده چی برامون رزرو کرده ! سهشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٤ من دارم به يک سفر دور و دراز ميرم و بر خلاف اين چند هفته اخير (!!!!!!) نخواهم توانست که هر روز وبلاگ رو بروز کنم
بعضی وقتها خود مشت و مالی هم حال ميده ها... چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٤ من می نویسم ... پس هستم ... ! دوستان عزيز، از نظرات، پيشنهادات و ابراز احساسات های شما نسبت به اين وبلاگ بی مقدار و کم محتوا ممنونم. سعی ميکنم، همونطور که نيمه شب خانوم پيشنهاد کرده، گاه و بی گاه قلمی بزنم تا کورسوی اين چراغ خاموش نشه. ارادتمند شما کاف تاف ، ال دی پنجشنبه ٥ آبان ۱۳۸٤ فکر کنم من هم کم کم کرکره رو بکشم پايين و در اينجا رو تخته کنم. ديگه حسش نيست ..... دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٤ امروز اينجا خورشيد کمی تا قسمتی گرفت وشانس تماشای يک کسوف ٪۵۰ رو پيدا کرديم. پديده جالبيه حتی اگه کامل نباشه. البته تماشای آن برای اينجانب بعلت کمبود امکانات، توسط يک کاغذ سوراخ شده ميسر گرديد و نتيجتا تصوير خورشيد قطری در حدود ۳-۲ ميليمتر داشت! ياد جوونيام افتادم و کسوف سال ۱۹۹۹ در اصفهان که ۲ دقيقه همه جا تاريک شد! اونبار من با تجهيزات کامل به جنگ خورشيد رفتم و از دو لايه شيشه جوشکاری ۴ ميليمتر استفاده کردم که راه رو بر هر گونه امواج ناخواسته از جانب خورشيدخانم می بست دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٤ شنبه شب یک کاره احمقانه کردم از اون موقع تا حالا همش دارم به خودم ميگم: پس تو کی ميخوای آداب معاشرت ياد بگيری، ديگه داره سی سالت ميشه البته زغال خوب و رفيق ناباب هم در آن بی تاثير نبود. سهشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٤ امروز ميخوام يکم سر به سر هموطنای عزيز بذارم! جوونم براتون بگه، ما ايرانی ها واقعا يکی از پررو ترين و پرتوقع ترين ملتهای دنيا هستيم. اگه احيانا يک ايرانی در هر کجای دنيا ( و نه فقط آلمان! )، يک مشکل اقامتی پيدا کنه، بيا و تماشا کن که چطور در مورد نژادپرستی اون قوم داد سخن ميده و زمين و زمان رو به هم ميدوزه! از اون طرف، تو کشور خودمون، بدترين و پست ترين رفتارهای نژادپرستانه رو با همزبانهای افغان خودمون داريم و انگشت شمارند کسانی که اصلا به اين مسئله فکر کنند يا چيزی در موردش بگن. يادم نميره هيچوقت نانوايی رو که دو صف جدا از مشتريهاش تشکيل ميداد و به ازای هر ۳ ايرانی به يک افغان نون ميداد! آخه پست تر از اين هم ميشه کسی باشه؟ هر جای ديگه دنيا، حتی جاهايی که ايرانيها اونها رو آخر نژادپرست به حساب ميارن، چنين رفتاری حداقل ۱۰ سال زندان برای طرف آب ميخوره. کافيه يکبار برين توی يک فرودگاه خارج از ايران و صف پرواز ايران اير رو با بقيه مقايسه کنيد. هيچ کس حق تقدم و اينا حاليش نيست و اون خط زردی که کشيدن برای اينکه پشت اون منتظر نوبتت بشی کشک و دوغ محسوب ميشه و حداقل دو نفر بعد از خط ايستادن که نکنه يهو کسی بدون صف بزنه جلوشون و جاشون رو بگيره. توی فرانسه، کشوری که کاغذ بازيش و سيستم احمقانه اداريش زبان زد تمام کشورهای دنياست، حداقل کارتا حدی حساب و کتاب داره و مجبور نيستی دستمال به دست دنبال فلان کس بيوفتی و خواهش و التماس کنی که آقا دستم به دامنت اين پرونده ما رو نگاه کن و دست آخر هم يارو تهديدت کنه که اگه زياد پررو بازی دربياری پروندت رو پاره ميکنم !!! و آخرش هم کار با يک شيرينی کوچولو حل بشه. اگه با حرف من موافق نيستين نشون ميده که تا به حال هيچ کار اداری خفن تو ايران انجام ندادين و اگه شما هم مثل من ۲ بار اجازه خروج موقت ميگرفتين و وزارت علوم، نظام وظيفه و اداره گذرنامه مثل توپ فوتبال پاستون ميدادن، ايمان مياورديد. بعضی ملتها مثل چينيها هستند که اگه هزارتا بدی هم دارن، حداقل در خارج از چين هوای هم رو خيلی دارن. اما برعکس ايرانيهای مقيم خارج اگه تو خيابون يا توی يک فروشگاه ببينن که کسی داره فارسی حرف ميزنه، يا راهشون رو کج ميکنن که باهاش شاخ با شاخ نشن، و يا ميزنن کانال ۲ و يک زبون ديگه حرف ميزنن که لو نرن !! از نظر حس همکاری و وقت شناسی هم که ديگه نگو و نپرس. يکبار مثل من ۴۰ نفر ايرانی رو دور هم جمع کنيد برای جشن نوروز تا ببينين چطور ميشه. هيچ کس نمی تونه سر وقت ثبت نام کنه و تا دو روز قبل از مراسم فکر ميکنی که هيچکس نمياد و بهتره کنسل کني. اما از فردای آخرين مهلت تلفنها شروع ميشه .... اگه هم بگی که دير شده و يا ديگه جا نيست، هزار تا صفحه پشت سرت ميذارن که فلانی نمی خواست ما بيايم و غيره و ذالک و ... ما ايرانيها، که پز و افادمون تمام دنيا رو برداشته، هيچی نيستيم جز يک طبل توخالی. فقط بلديم که افتخار کنيم که ما با عربها فرق داريم و رگ گردنمون بزنه بيرون که ما تو ايران عربی حرف نمی زنيم و فارسی حرف می زنيم و فلان و بهمان و اين دو تا زبان هيچ ربطی به هم نداره و فقط با يک الفبا نوشته ميشن و ۶۰ درصد کلماتشون مشترکه! از طرف ديگه، زل می زنيم تو چشم رفيقمون که اوکراينی و يا لهستانی است و ازش می پرسيم شما تو کشورتون روسی حرف می زنين؟! بعد هم به هم ميگيم، نميدونم چرا فلانی ناراحت شد که من اين حرف رو زدم !! صبح تا شب کارمون اينه که افتخار کنيم که ۲۵۰۰ سال پيش اجداد و نياکانمون خيلی کارشون درست بوده و فلان بودن و بهمان ميکردن و لعنت کنيم اسکندر رو که تخت جمشيد رو آتش زد و هی آه بکشيم! انگار اگه اسکندر به ايران حمله نکرده بود الان داريوش ۲۵۰ پادشاه ايران بود و ما از نيل تا گنگ رو زير نفوذ داشتيم!! نه جان من، يکمی معقول باشين، اولا که تخت جمشيد به عنوان يک کاخ برای مراسم مذهبی و تازه اونم با سقف چوبی (!)، امکان نداشت که ۲۵۰۰ سال عمر کنه و اتفاقی براش نيفته. ثانيا، حالا اومديم اسکندر سوزوندش، ايرانی ها ۲۵۰۰ سال وقت داشتن که بازسازيش کنن اما چه کار کردن؟ ...... ۲۵ قرنه دارن به اسکندر فحش ميدن و نفرينش می کنن!! دريغ از اينکه يک آجر روی آجر بذارن. خوب ديگه برای امروز کافيه. فقط يک توضيح کوچک بدم و اون اينه خيلی از دوستان ممکنه به اين سطور به طور ديگری نگاه کنند. مثلا با خودشون فکر کنن که فلانی هم رفته خارج و خودباخته و غربزده شده و .... من به اين دوستان خرده نميگيرم و چه بسا خودم هم سالها پيش چنين نظری داشتم، اما بهشون توصيه ميکنم که اگر براشون مقدوره، اقامتی هر چند کوتاه درهر کجای دنيا داشته باشن تا بتونن دنيا رو از دريچه ديگری نگاه کنن. واقعيت هميشه اون چيزی نيست که آدم تو ماهواره ميبينه .... چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٤ ما رفتيم و برگشتيم و به کوری چشم چپ دشمنان و بدخواهان هيچی هم نشد، نه کسی رو کوسه خورد و نه کسی غرق شد؛ ما اگه شانس داشتيم اسمم رو ميذاشتن شانسعلی السلطنه مافی. من هم البته گردش خوبی در منطقه نمودم و از ثمرات آن بی بهره نماندم. امسال در آخرين روزهای تابستان و بعد از چند هفته هوای سرد و بارانی، يهو يادش آومده که تابستون داره فصلش ورميوفته و به همين دليل اون روش رو بالا گذاشته و خورشيد خانم چنان در حال نورافشانيست که انگار هيچوقت نه زمستونی اومده و نه زمستونی رفته. پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤ ما فردا در يک اقدام انقلابی به زيارت ناحيه زيبای برتاين در شمال غرب فرانسه خواهيم رفت تا شاهد غواصی دشمن شکنانه عليا مخدره در زير آبهای سرد ساحل شرقی اقيانوس آرام باشيم. باشد تا مورد قبول حضرتش واقع شود. من که قبلا هشدار داده بودم که با شناگر جماعت جفت نشين، اينم يک دليل روی اون هزار دليل قبلی
سهشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٤ کلی چيز نوشته بودم همشون پريد از سفر به سوئد خاطرات خوشی با خودمون آورديم. اينقدرهم کباب خورديم که نزديکه منفجر بشيم! در گتبورگ رفتيم به يک رستوران- ديسکو ايرانی. چمتتون روز بد نبينه، انگار که رفتيم تو کاباره شکوفه نو در دهه ۴۰ شمسی تو تهرون خودمون. يک مشت گردن کلفت و کلاه مخملی ريخته بودن تو کافه و ميرقصيدن که معمولا هر ۳-۲ نفرشون رو يک خانم خوشگل، که چيز زيادی هم به تن نداشت (!)، همراهی ميکرد. همه همديگه رو چپ چپ نگاه ميکردن و انگار منتظر بهونه بودن که شکم يکی رو سفره کنن! می گفتن که هفته قبلش دعوا و کتک کاری شده و دو تا خانم افتادن به جون هم که چرا به همراه ( بخونين دوست پسر) من چپ نگاه کردی و اما داستان استکهلم متفاوته چون يک شهر بزرگ توريستيه و ديدنش رو به همه کسانی که امکانش رو دارن توصيه ميکنم. فقط بزرگترين ايرادش اينه که هتلهاش خيلی گرون هستند و اگه مثل ما کسی رو نشناسی که خراب بشی سرش، راحت شبی ۱۰۰ يورو پياده ای! جمعه ٧ امرداد ۱۳۸٤ خوب حالش رو ندارم بنويسم، مگه زوره؟! دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤ لطفا با لحجه غليظ اصفهونی خواننده شود : اين حوريهای سوئدی از بسکه سيفيدن اگه هفتاد تا پتو هم روشون بندازی بازم مغزی قلم ساقی پاشون پيداست !!! جمعه ۱٧ تیر ۱۳۸٤ ديشب با کمال تعجب و با چشمانی از حدقه در آمده، حرفهای يک خانم فرانسوی رو گوش می کردم که به نظرش « رئيس جمهور منتخب » خيلی هم خوش تیپ و با کلاس ميامد !!! شنيده بوديم که تمدن غربی داره رو به انحطاط می ره ها .... با چشم خودمون نديده بوديم. دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤ دانمارک در تابستان واقعا بهشته. دريايی آرام و مردمانی آرامتر و بسيار خوش اخلاق (به خصوص در تابستان) داره و کشوری بسيار تميزه. روز اول تير که طولانی ترين روز ساله رو من در شهر کوچکی به اسم اوسکيلد در غرب کپنهاگ گزروندم که يکی از قديمی ترين شهرهای اون اطراف و محل تجمع وايکينگها بوده. نکته جالب خورشيد بود که قصد غروب کردن نداشت و تنها بين ۱۲:۳۰ شب تا ۲:۳۰ صبح هوا تاريک بود اون نصفه نيمه. با اينکه تا بحال حدود ۸-۷ باری به دانمارک « سفر» کردم اما هنوز کپنهاگ رو نديدم! هر بار يک اتفاق غير منتظره باعث شد که سفرمون کنسل بشه. اما امشب من با تمام قوا مبارزه خواهم کرد تا ديداری از اين شهر هم داشته باشيم. پاريس که هوا خيلی گرم شده حسابی عمو گرما داره از خجالت خلايق در مياد، دانمارک هم هوا به قول خودشون «گرم» بود يعنی حدود ۲۵ درجه و نتيجتا همه ريخته بودند بيرون و تا ساعت ۹ شب تو آب شنا ميکردن. توی تاکسی هم کولر رو تا ته روشن ميکردن به طوری که ما حسابی يخ می زديم، اما هر طوری باشه ۲۵ درجه گرمای بی سابقه ای است ....! پنجشنبه ٢ تیر ۱۳۸٤ شما ملت ايران آدم نيستيد .... بلکه از ملائکه الله هستيد !!!!! جمعه ٢٧ خرداد ۱۳۸٤ در آخرين لحظه نظرم عوض شد ..... من امشب ميرم پاريس رای ميدم !! یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٤ داستان موشکيهان! - قسمت دوم: از فرداي اون روز ما بدو موشه بدو. شوخي كه نبود، بحث حيثيت و اعتبارمون بود. آخه بعد اين همه سال يهو يك موش نيم وجبي پيدا بشه و بخواد ما رو … شيطونه ميگه همچين بزنم… خلاصه نه ما كوتاه اومديم نه اون. توي اين چند هفته هر خوردني كه فكرش رو بكنيد توي تله گذاشتيم. از پنير ليقوان درجه يك گرفته تا مغز پسته و بادوم كه تواين دور و زمونه گير آدماشم كمتر مياد. حتي يكبار پوست پرتقال رو هم امتحان كرديم ولي افاقه نكرد. يك بار هم ژتون غذامون رو گذاشتيم توش. البته نخوردش ولي حسنش اين بود كه تا دو سه روزي تو اتاق آفتابي نشد. شايد از بوش مسموم شده بود. القصه، كمكم داريم به هم عادت مي كنيم. اگه يك روز اون نياد سهمشو از غذامون بگيره انگار اتاقمون يك چيزي كم داره. تا اينكه چند روز پيش خبرنگارتون اومد و تو بوق و كرنا داد زد كه اتاق ما موش داره. ولله ما كه شكايتي نداريم… اونا كه بي آزارن … بترس از همنشين بد.
كاف-تاف شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٤ داخل سی-دی های قديمی، چندتا متن پيدا کردم که زمانی برای نشريه شورای صنفی دانشکده نوشته بودم (سالهای ۷۹-۷۸). نتيجه اينکه بقول فرنگيها نوستالژی اون روزا زد به سرم و هوس کردم بذارمشون تو وبلاگم. داستان موش و کيهان يا موش کيهان و يا موشکيهان! - قسمت اول: آره بابا ، اتاق ما موش داره. داستانش رو براتون ميگم كه خيال نكنيد موضوع سياسيه! جونم واستون بگه اين موش موشكهاي اتاق ما خيلي با حال تشريف دارن. (صاب تشريف باشين). اولش گفتيم باهاشون كنار ميايم… مثل بقيه مشكلات دانشكده… اما يك بار كه بيسكوييتمون رو كه از ترس رفقا توي هفت تا سوراخ قايم كرده بوديم خوردن، ديگه تعارف رو گذاشتيم كنار و خونمون بجوش اومد. خودم پاشدم رفتم جمعداري و با هزار خواهش و چاخان و من بميرم تو بميري دو تا تله موش آخرين مدل پلاستيكي در دو رنگ فابريك زرد مايل به سياه و آبي مايل به استقلال جور كردم كه بيا و ببين. روز اول كه تلهها رو كار گذاشتيم توي اتاق كيا بيايي بود كه نگو. از تمام اتاقهاي بغل اومده بودن تماشا. ما هم از خدا خواسته با هزار عشوه و ناز تلهها رو در آورديم و طي يك مراسم رسمي در بين تشويقهاي بي امان دوستان كار گذاشتيم. يك تكه بيسكوييت كرمدار فرداعلاي 50 تومني هم گذاشتيم روش تا دل آقا موشه غنج بره. البته ناگفته نمونه كه دل خودم بيشتر از همه ضعف ميرفت! روز بعد كه اومديم آخ كه چه فكرايی که تو سرمون نبود. همش داشتيم نقشه ميكشيديم كه جسد جناب موش رو با تبليغات و سر و صدا وسط تريای دانشکده به دار مجازات ميزنيم تا عبرت بقيه موشا بشه و ديگه اينطرفا پيداشون نشه. اما… چشمتون روز بد نبينه … اولش كه در رو باز كرديم ديديم كه تله خاليه و موشه نيست! تله حتي عمل هم نكرده بود كه دلمون خوش باشه. هرچي فكر كرديم كه آخه موشه چطوري تونسته اون بيسكوييت ماماني رو بدون اينكه تله عمل كنه برداره… عقلمون به جايي نرسيد. لامصب با هيچكدوم از تئوريهايي كه تا اون موقع خونده بوديم جور در نمي اومد. نه معادله سه ممان ميشد براش نوشت، نه قانون دوم ترموديناميك براش صدق ميكرد. تازه از گيجي اين شوك بزرگ روحي دراومده بوديم كه ديديم واي… سر كمدمون هم رفته و بقيه بيسكوييتها رو هم بعله! سهشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٤ دوباره ميخوام شروع کنم و در مورد سفرها داد سخن بدم جواب خيلی ساده است !!!! دو عدد بادمجان قلمی !!!!! ۱- قطار شب خيلی مزخرفه، مگه اينکه کوپه درجه يک دو نفره بگيرين که از هواپيما هم گرونتره يا اينکه چهار نفر بشين و کوپه ۴ نفره بگيرين. ۲- وقتی با خانم بچه ها ميريد جايی، از بازارهای مکاره تا حد امکان فاصله بگبرين، از ما گفتن بود مگه نه شايد مجبور شدين يک گونی بادنجون رو تا پاريس کول کنين. ۳- اگه ساعت ۳ نصفه شب صدای کنترلچی قطار رو شنيدين که داره با داد و فرياد و لهجه غليظ ايتاليايی اسم شما رو مخابره ميکنه که مطمئن بشه که شما تروريست، پناهنده، روانی، قاتل و جانی و .... نيستيد، به اعصاب خودتون مسلط باشين. ۴- اگه احيانا هوس کردين که تو رستوران قطارشام بخورين، يادتون باشه که بايد از چند ساعت قبلش جا رزرو کنين. ۵- آقا زن شناگر نگيرين، مگه نه به هر دريا و استخر و درياچه و حوضی که ميرسين، حتی اگه هوا ۲۰ درجه زير صفر باشه، هوس شنا ميکنه و اگه مايوش همراش نباشه روزگارتون رو سياه ميکنه ديگه فعلا بستونه، اين توصيه ها که مجانی نيست که، با کلی دردسر به دست اومدن ... چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ خدمت نيمه شب خانم گل گلاب عرض کنم که، سفر سفره. وقتی ميگيم بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی، هيچ اشاره ای به انگيزه سفر نداريم. سفر يعنی اينکه با آدمای کشورهای مختلف در محل آشنا بشی و باهاشون ارتباط برقرار کنی و آداب و رسومشون و غذاهاشون رو از نزديک لمس کنی. به همین خاطره که برای من سفر سفره، چه کاری باشه چه تفريحی. البته اينجور سفرها بعضی وقتها دردناکه، مثلا من تا حالا حدودا ۱۰ بار به کپنهاگ سفر کردم و مسير و فرودگاه رو چشم بسته ميشناسم، اما تا حالا يکبار هم نشده يک دوره نيم ساعته تو اين شهر بزنيم. يا هوا سرده، يا تاريکه يا برف مياد و يا جلسه تا ديروقت طول ميکشه و يا قيف نيست يا قير نيست و هزار درد بی درمان ديگه. ولی بازم همين سفرهای کوتاه و جنگی هم مانع شناختن عادات و رسوم و مردمان اون ديار نشده. سهشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤ ديديدیم ديريديم .... ورزشکاران .... دلاوران .... به نام ....! اينجانب به علت ورزش سنگين فوتبال دستی (!!!!) شديدا دچار کوفتگی عضلات به خصوص در ناحيه دست و گردن ميباشم. مامان جونم صد بار بهم گفته بود که ورزش سنگين نکنم هاااا کو گوش شنواااا. امان از دست بچه های اين دور و زمونه. از طرف ديگه قرار بود تو اين هفته دوباره برم مسافرت اما در آخرين لحظه عقب افتاد و اينجانب در حال ورزش سنگين پراندن مگس ميباشم. البته اينجا هم ديگه تعطيلات بهاری شروع شده و خيلی سوت و کوره، فکر کنم که منم يکی دو روزی مرخصی بگيرم بشينم خونه برا ی خودم قليون چاق کنم و برا دل خودم چه چه بزنم و پشتش به به بفرستم اينجا حسابی تنور انتخابات داغه و هر شب در مورد قانون اساس اروپا که ماه ديگه به رفراندم گذاشته ميشه تو تلويزيون دعوا و داد و قاله. يکی رای منفی ميده چون از ريخت شيراک خوشش نمياد پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٤ خوب اين سفر هم به خير گذشت. ما قرار بود برای تحويل گرفتن يکسری قطعه و ماشين آلات بريم رم که يهو اين آقا (رهبر کاتوليکهای زمين و حواشی!) ارتحال فرمودند و باعث شد که ما هم يکسر شب قبل مراسم بريم واتيکان و از برکات اين شب فيض ببريم. با اينکه حدود سه ميليون نفر از تمام دنيا به رم آمده بودند که تقريبا همشون شب رو تو خيابون سر ميکردن (فقط يک ميليون نفر از لهستان آمده بودند)؛ نيروهای امنيتی ايتاليايی خيلی خوب شرايط رو کنترل ميکردند. عکسهايی هم گرفتم که شايد يکروز بذارمشون اينجا. يک چيزی که برای من خيلی جالب بود، اين بود که تقريبا تمام اين جمعيت جوان بودن و ميتونم بگم که متوسط سن حدود سی سال بود. سهشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٤ رهبر کاتوليکهای جهان به رحمت ايزدی پيوست، روز جمعه هم در شهر جاويدان (رم در زبان لاتين) به خاک سپرده خواهد شد. در ضمن وسيله اياب و ذهاب در محل موجود است! با اين تفاصيل با اجازتون من دارم ميرم يک سر بزنم اونجا ببينم چه خبره و اينکه ميگن پاپ مرده صحت داره يا نه! اگه درست بيد خبرش رو تو همين خبرگزاری اعلام ميکنم. پنجشنبه شب سعی ميکنم يک سر برم واتيکان يک سر و گوشی آب بدم، البته به شرطی که زير دست و پا له نشم!! شنيدم رفقا هم همه جمعن، تونی و عمو بوش و ژاکی و خاتمی همه هستند... پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۳ ده روز پيش که تو وبلاگم يادداشت می نوشتم، بيرون از خونه از سرما نفس نميشد کشيد، حالا امروز هوا شده ۲۱ درجه و آفتاب بهاری ميدرخشد، درخشيدنی! حتی به فکر افتاديم که کم کم کولر دفترمون رو امتحان کنيم تا يهو تابستون دستمون رو تو حنا نگذاره، گذاشتنی !! فرانسه هميشه همينطوره، از ۱۰ روز مونده به عيد هوا خوب ميشه تا ۳-۴ فروردين، بعدش يک سرمای ديگه مياد و چند هفته ای ادامه پيدا ميکنه تا اينکه ننه سرما حسابی جونش دربره و جاش رو بده به عمو گرما. البته ناگفته نمونه که از همين ديروز در جنوب فرانسه مردم شروع کردن به آفتاب گرفتن در کنار دريا در حالی که کمتر از دو هفته پيش زندگيشون رو برف فلج کرده بود. نوروزتون پيروز، قلبتون شاد، روحتون پاک، روانتان آزاد و لطفتان پاينده. دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۳ اينجا برف کم ميومد، يک سر رفتم دانمارک آفتاب چاق کنم!! عوضش يکی از بزرگترين معماهای بشريت رو حل کردم. سوال: چرا آب درياها شور است؟ جواب: هزاران هزار سال است که زمستانها برف می بارد و بشر برای باز کردن راه خود از مخلوط شن و نمک استفاده می کند. برف ميبارد و ميبارد و باز هم شن است و نمک ... آب حاصل از آب شدن برف که مسلما بسيار شور ميباشد در چرخه اکوسيستم وارد شده و نهايتا از دريا سردر مياورد. باقی داستان رو خودتون ميتونين حدس بزنين! سوال انحرافی: پس چرا دريای سرخ جزء شورترين درياهای جهان است؟ جواب: اهم .... اهم ..... بعله ... نتيجه ميگيريم که احتمالا قطب شمال در گذشته های خيلی دور يک جايی بين حجاز و فارسون بوده. حالا خودمونيم، تا حالا چيزی به اين بی مزگی و خنکی خونده بودين؟! جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳ ديگه شر اين کارت نفرين شده هم کنده شد. اونقدر اذيت کرد که هنوز وجودش رو به طور کامل باور نکردم و اگه راستش رو بخواين، اصلا آمادگی روحی برای سفر به ايران رو هم ندارم. شايد وقتی ديگر ... شهره هم بالاخره رفت سرکار. ديگه ميتونم بگم که برنامه های اصلی زندگيمون شکل گرفته و با خيالی راحت و عزمی راسخ و روحی پرفتوح (!!) بايد به سمت جلو حرکت کرد. يک سر برای آخر هفته داريم ميريم آب گرم تو مايه های محلات خودمون تا مغزمون رو استرس شويی کنيم.
دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۳ بدون شرح !!! پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۳ اگه در ديدن عکسی که توی نوشته دوشنبه گذاشتم مشکل دارين، بی زحمت يک پيغام کوچولو برام بذارين تا بفهمم کجای کار ميلنگه. در ضمن اگه يک سايت مجانی برای گذاشتن عکس رو اينترنت ميشناسين که آزمايش خودشو برای گذاشتن عکس تو وبلاگ پس داده باشه، ممنون ميشم. برای اطلاع photo yahoo رو امتحان کردم اما درست کار نميکنه. شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳ نوشته نيمه شب رو خوندم، ديدم دلم چقدر برای اون روزا تنگ شده، روزهايی که فاصله شون رو با امروز کم کم ميشه با سال نوری اندازه گرفت ... دلم خواست اين عکس رو بذارم اينجا... دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۳ ۱- از یک طرف وبلاگم بوی کهنگی گرفته، بو گرفتنی! از طرف ديگه هی زمزمه بلند شده که پرشين بلاگ تو ايران فيلتز شده و ذوق نوشتن آدم کور ميشه. از اون طرف تو بوق و کرنا کردن که اورکوت چهار چرخش هوا شده ... ديگه حالی به آدم ميمونه؟ نه والله !! احوالی به آدم ميمونه؟ نه بالله!! ۲- تازشم، تفلد يکی بود، منم بهش ايميليدم و اونم جواب ايميلمو ايميليد و نتيجتا من ۷ تا ذوقيدم! آخه ۷ ماه و ۷ روز و ۷ ساعت بود (بلکم بيشتر) که ازش نخبريده بودم. ۳- کنسرت اندی هم رويهم نرفته باحال بود، اما رويهمرفته ارکسترش يک پاش ميلنگيد و آهنگهای قری رو به جای شيش-هشت، شيش و نيم - هشت ميزدن! فقط چهار-چهار ها رو خوب اجرا می کردند که اين قماش آهنگ هم قر نداره و بايد باهاشون بالا پايين پريد و جفتک چهارکش زد. بازم لازمه بگم اون شب چکار کرديم يا کفايته؟ ۴- از اون هم بالاتر، من دارم ترفيع پيدا ميکنم و از مقام ميرزايی به مقام پسر حاجی مفتخر ميشم. اينم گفتم که حساب کار دستون بياد و بدونين با کی طرفين. دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳ نمی دونم چی بگم، چند وقتيه که دستم به نوشتن نميره. با اينکه وقتش رو داشتم، اما هر بار خواستم شروع کنم بی سوژگی رو بهانه کردم و بيخيال شدم. بازم به ليلا که يک سوژه که مورد علاقه اش هم هست پيدا کرده و فرت و فرت پستهای باحال می نويسه و ميده به خورد خلق الله تا حدی که حس حسادت اين جانب قلقلک شده و سطوری که ميخوانيد حاصل آن است! خود بنده هم مانند ليلا خانم و برخلاف عليا مخدره، اشتياق زيادی به ديدن فيلم دارم و صد البته فيلمها دهه ۷۰-۶۰ ميلادی رو شديدا ترجيح ميدم بجز چند استسناء در بين فيلمها و سريالهای جديد که از آن جمله به سريال friends ميتوان اشاره کرد که اينجانب رو شديدا ميبره به حال و هوای سالهای ۷۵-۷۳ و جمع دوستانمون و تقريبا ميتونم تمام اتفاقاتی که بين ما دراون زمون افتاده رو توی اين سريال دوباره ببينم! (البته ورژن آمريکاييش رو) بطوری که گاهی احساس ميکنم که اين نامردا چند تا از داستانهای ما رو دزديدن و بدون پرداخت يک شاهی حق الفلان دارن ازش سوء استفاده ميکنن!!! (آخه پر رويی تا چه حد؟!!) البته واضح و مبرهن است که اين علاقه شديد به فيلم، نه تنها نزد ليلا خانم گل گلاب، بل حتی نزد اين بنده سراپا تقصير، ريشه در ارث و ميراث ژنتيکی ما دارد و پدرانمون در سالهای ۶۸-۶۱ به بحث و تبادل افلام مختلفه و شديدا ممنوع در آن زمان می پرداخته اند!!! بدين وسيله انشای سراپا غلط غولوط اين جانب که از سر حسادت نوشته شده به پايان ميرسد. تازشم، ما ديشب رفتيم کنسرت اندی سهشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۳ آقا خيلی باحال بود. ساعت ۹ صبح هوا روشن ميشد و ۵/۳ بعد از ظهر تاريک ميشد! تازه روشن هم که ميشد به درد عمش ميخورد چون تمام روز عصر بود!! ساعت ۱ بعد از ظهر همونقدر روشن بود که تو ايران و تو سياه زمستون ساعت ۶-۵/۵ عصر. با اينکه هوا سرد بود ولی تمام هتلها پر بودند و تنها اتاق خالی که پيدا کرديم، سوييت ماه عسل توی هتل هيلتون بود!! آقا خيلی باحال بود، اتاقش يک خونه بود با مبل و جار و بنديل و حتی اتو هم داشت! حالا تصور بفرماييد حال اينجانب رو تک و تنها تو سوئيت ماه عسل ... بعدش با خودمون گفتيم که بهتره شام رو حداقل بريم بيرون از هتل بخوريم که خيلی جيب شرکت سوراخ نشه. چشمتون روز بد نبينه، تنها رستوران در شعاع ۲ کيلومتری اونجا يک پيتزا فروشی ايتاليايی بود که صاحبش يک عرب گردن کلفت بود که فقط عربی و دانمارکی حرف ميزد و از همه بدتر فقط پول نقد قبول ميکرد و برای ما که فقط يورو داشتيم مايه دردسر بود. خلاصه ۲ کيلومتر ديگه هم پياده رفتيم تا بانک و پول گرفتيم و برگشتيم و به زبان ايما و اشاره سفارش داديم و خلاصه نفهميديم چی خورديم و چطوری برگشتيم هتل. سهشنبه ۳ آذر ۱۳۸۳ پنج شنبه و جمعه طبق سنت مارکوپولويی دارم ميرم دانمارک و از اونجايی که کاپشن اين حقير زیپش در رفته و سرمای آن مملکت هم شوخی موخی حاليش نميشه، مجبور به ابتياع يک فروند کاپشن گرديده ام و جيب حقير بغايت دردناک است! الان ديگه تقريبا و سطای زمستونه و من اميدوارم که بتونم شب قطبی رو تجربه کنم، هرچند که دانمارک با قطب فاصله زيادی داره. دفعه پيش که تابستون رفته بودم، از روشن شدن هوا و صدای گنجشکها از خواب بيدار شدم و رفتم لباس بپوشم که برم سر کار. اما تا چشمم به ساعت افتاد خشکم زد، آخه سه و نيم بعد از نصف شب بود! دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۳ هوا حسابی سرد شده و امروز صبح همه چيز يخ زده بود، از جمله اين حقير که زیپ کاپشنم در رفته بود و حسابی باد توش می پيچيد! ديگه کم کم زندگی داره به روال عادی برميگرده تا آماده بشم برای ماموريتهای بعدی! اينجا معروف شده که من فقط در فاصله بين ماموريتهام کار ميکنم!! البته يکجور کنايه است تو مايه های اينکه: بابا تو که هيچوقت نيستی که ... ولی خوب ما زيرسيبيلی در ميکنيم. يک لقب هم پيدا کرديم جديدا و شديم مارکوپولو! ما که بخيل نيستیم، بذار مارکوپولو هم از صدقه سر ما معروف بشه !!!! يک بار بايد بشينم حساب کنم ببينم امسال کلا چند کيلومتر گز کردم و چند ساعت وقت توی قطار و هواپيما و .... تلف کردم. دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳ اومدم و باز اومدم ....اومدم اين تيزچنگالو بگيرم و ناکارش کنم، اومدم و آی اومدم ... خوب کردم اومدم ... بيچاره شدم به خدا از بی خونمونی و تو هتل خوابيدن، تازه کلی هم تپل مپل شدم از خوردن غذا توی رستوران های اون طرفا که انصافا خوشمزه ترين ( و پر ضررترين! ) غذاهای کل فرانسه و سويس هستند. توی همه غذاهاشون حداقل ٪۷۰ پنير هست که اونم حداقل ٪۸۰ چربی داره !! تازه اون ٪۳۰ بقيه اش هم بيشتر سيب زمينی و ... ميزنن و خلاصه عيش آدم تکميل ميشه. البته جدا از نوشيدنی که فصل مجزايی برای معرفيش می طلبه. تازشم، تبريک اساسی عرض ميکنيم خدمت دوستان گرام (ميدونم غلطه، خوشم مياد به تو چه؟!!) جناب جاج آقا رضا صهبا مملی الدوله و همسر دلبندشون تارا خانم طاهرالسلطنه برای سالگرد ازدواجشون. سال پيش در چنين ايامی ما در خدمتشون در مملکت غربت همسايه بوديم و الحق و الانصاف که بهمون خوش گذشت. با اينکه هيچکس رو نميشناختيم، اما به قدری دوستان خوب و با احساسی داشتن که اصلا غربت رو احساس نکرديم. و اين آغاز يک پايان بود ....
پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳ سلام به همگی. من شرمنده تمام دوستانی هستم که لطف ميکنند و به اينجا سر ميزنند اما به در بسته ميخورند به اميد ديدار....
یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۳ برای فرزانه خانم: سلام عرض شد. اول از همه ميخواستم ازت خواهش کنم که خودت رو بطور کامل معرفی کني، يا روی سايت و يا اگه ترجيح ميدی بطور خصوصی با يک ميل ساده. دوم اينکه من هيچ وقت نميخواستم در مورد سکس بنويسم، چون بيشتر ترجيح ميدم در موردش بخونم !!! (عجب مدرک مستدلی !) اما يکی از بزرگترين مشکلات من اينه که نميدونم در چه مورد بنويسم که معدود خواننده های من رو که تعدادشون به اندازه انگشتهای دو دست هم نيست، راضی کنه. اگه در اين مورد نظری داري، با کمال ميل پذيرا هستم. شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۳ مدتی نيستم و نخواهم بود. باز هم کار و فقط کار اما اين بار جدا فشرده و فرسايشی و طبق معمول دور از پاريس. تا بعد ... یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳ و صد البته هر بازی اشکنک داره، انگشت شکستنک داره !! شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۳ قابل توجه دوستانی که همش غر میزنن که چرا اين بنده سراپا تقصير هميشه در سير و سفر (با کمپانی اتوبوس رانی اشتباه نشود ) به سر می برم: اهه چرا اين يار خودش رو شکل جن بو داده کرده؟!! دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۳ باز هم مسافرت در پيش دارم و چند وقتی در خدمت دوستان نخواهم بود (نيست حالا اين چند وقته شديدا در خدمت دوستان بودم؟!!) يک ماموريت کاری در پيش است و بلافاصله بعد از آن يک هفته مرخصی استحقاقی (!) در پيش دارم، باشد تا خستگی سفر بدر آيد و خود را برای يک سپتامبر پر هيايو آماده کنم. از جناب محمد خان لوس آنجلس تبار تقاضا ميشود هر چه زودتر با اينجانب تماسی حاصل کنند باشد تا تکليف خان دايی را اين هفته روشن کنيم! البته اگر دايی جان بخواهد به قيمت خون پدرش ( قائدتا پدر بزرگ بنده، اما اين دايی جان از اون دايی جان ها نيست!!) با ما حساب کند، ما را به خير و او را به سلامت. ما را به خير عمو سام نيز اميدی نيست، شر مرسان.
سهشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳ سفر ما به کنار دريا پس از دو هفته تاخير بالاخره اين شنبه انجام شد. آب خيلی سرد بود و من تمايل زيادی به شنا کردن نداشتم؛ اما شهره ويکی از دوستان همراه که آب بازان ماهری بودند، صدها متر شنا کردند. از طرف ديگه به خاطر داروی خاصی که مصرف ميکنم، دکتر آفتاب رو برام ممنوع کرده بود و بنابراين کاری بجز نشستن در سايه، دو لپی خوردن و حظ بصر بردن کار ديگری نداشتم! از شما حرکت از خدا برکت .... جديدا دوستان خوبی پيدا کرديم که شديدا باهاشون احساس راحتی ميکنيم. خيلی وقت بود که آرامش بودن و لذت بردن از زمان و مکان رو در کنار دوستان يک رنگ از ياد برده بودم. اما بعد از آشنايی با اين زوج جوان، هم من و هم شهره روز شماری ميکنيم که دوباره آخره هفته بشه و بتونيم همديگه رو ببينيم. حالا من هيچی (ما که آدم نيستيم بالام جام)؛ شهره که معمولا خيلی خيلی در اين زمينه مشکل پسنده، چنان شيفته سحر شده که از هر فرصتی برای تعريف کردن ازش استفاده ميکنه، چيزی که من خيلی کم ازش ديده بودم و نشونه اينه که از صميم قلب دوستشون داره. البته نمک هر تجمعی هم جناب حاج مهدی خان طالعی هستند که همسايه آن کشور جهان خوار با دادن يک ويزای مهاجرت دارن از دستمون درش ميارن... خدا ازشون نگذره ... پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳ با نظريه جناب مهندک صهبا کاملا موافقم. راستيتش من هم همين نظر رو داشتم و برای همين بود که نوشتم [ هيچ نظری ندارم ] .... آخره سفسطه بود هـــــاااااا چيکار کنيم تنمون به تن اين اصفهانيها خورده و يکم محافظه کار شديم؛ صد البته با تاکيد بر اين موضوع که رک ترين فردی که تو زندگيم باهاش برخورد کردم يک اصفهانيه اصيل بوده به نام حاجی صهبا، مد ظله العالی... دلم غش رفت براش (چشم تارا روشن)، بايد يک برنامه جور کنم همديگه رو ببينيم. شايد تو دنيا تنها کسی باشه که به اعتقادش من « به اندازه کافی » رک نيستم !!!!! ( لازمه اضافه کنم که کلمه « رک » که ما در پارسی اصيل استفاده ميکنيم يک لغت فرانسوی است؛ مثل خيلی از لغات ديگه مثل « پوشه » که کمتر کسی جرات ميکنه به ريشه فارسيش شک کنه !! شايد يک بار در اين مورد نوشتم ...) حسابی تابستون شده و من حاظر نيستم يک قدم از دفترم که کولر داره دور بشم! آخه ناسلامتی به ما ميگن بچه اهوازها !! اينجا من از همه گرمايی تر و سوسول تر هستم و تا يکم آفتاب ميزنه عين لوله آفتابه ازم عرق ميريزه (مرسی تشبيه! خدا بيامرزه ابولقاسم حالت رو) چکار کنيم ديگه، گرمای قلبمون به گرمای خورشيد مجال نميده که !! (خانم های با سليقه ميدونن من چی میگم !) فردا ظهرعلی الطلوع(!) قراره اينجا با همکارا بساط گريل (گوريل نه هااا !) راه بندازيم. هنوز نميدونم کجا ميخوان بساطشون رو علم کنن اما نبايد زياد از اينجا دور باشه بخصوص اينکه اين دور و بر همش جنگله. خوب از اطاق فرمان اشاره ميکنن که خيلی دری وری گفتی ممکنه شب رودل کنی. تا هفته و هفته های بعد همتون رو به خدا ميسپارم ..... (آهنگ برنامه کودک) جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۳ الان سرکار پشت کامپيوترم نشستم و يک کلمه تایپ می کنم و يک گاز هم به ساندويچم ميزنم، آخه مثل خيلی روزهای ديگه در اين ماه از بس سرم شلوغ بوده نتونستم برم ناهار. (صبر کنين يک گاز ديگه بزنم... ) عرض ميکردم... فردا اگه خدا بخواد و هوا هم ياری کنه يک سر بريم کنار دريا بلکه يک تنی به آب بزنيم و خستگيهامون رو بديم به دريا و ازش انرژی طلب کنيم. خبر جدايی رو بصورت رسمی امروز صبح شنيدم. هيچ نظر خاصی ندارم حتی اگه عنوان قديمی ترين دوست محسن رو يدک بکشم... هميشه دلم ميخواست يک روزی برسه که با هم بشينيم و به ديوانه بازیهای اون سالهاشون بخنديم، اما مثل اينکه اين آرزو برآورده شدنی نبود. شايد هم از اول آرزوی بيجايی بوده ... چی بگم شما نظری نداريد؟
پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۳ ديشب رفتيم يک استخر مخصوص غواصی و من برای اولين بار تو عمرم لباس غواصی و پالم و کلی زلم زيمبوی ديگه به خودم آويزون کردم و به اکتشاف دنيای زير آب رفتم. اولش ترسيدم، حس ميکردم که نميتونم نفس بکشم و دارم خفه ميشم، برای همين به مربي اشاره کردم که بريم بالا مگه نه داغم روی دل رفقا ميمونه!! اما بعد فهميدم که کاملا روانی بوده و از اونجايی که مغز ما به همين سادگی نميتونه حس زير آب بودن رو با نفس کشيدن آشتی بده، احساس خفگی بهمون دست ميده. اما بعد از چند دقيقه عادی ميشه. خيلی تجربه جالبی بود و يک جور احساس پرواز به آدم دست ميداد. جالبه که حس فاصله و گذشت زمان رو از دست ميدی. مثلا در حالی که احساس ميکنی که نصف استخر رو شنا کردی، وقتی ميای بيرون ميبينی هنوز توی کم عمقی و ۶-۵ متر بيشتر نرفتی!! البته مشکل اين بود که وسايل مال خودمون نبود و مثلا توی عينک من آب می رفت و يکی از پالم هام هم پاره بود که باعث ميشد همينطور دور خودم بچرخم! بگذريم از اينکه آخرش درست ياد نگرفتم با اين بالچه های احمقانه ای که به پاهامون بند ميکنن، چطور بايد شنا کرد! جمعه ٥ تیر ۱۳۸۳ آبادان شهر قشنگيه هااا... حتی اگه ساعت ۷ صبح سوزش آفتاب روی صورتت حس کنی و با آستين کوتاه عرق بريزی. شب از گرما و سروصدای پنکه سقفی خوابت نبره و مجبور بشی تا صبح ۲ بار دوش بگيری! ساعت يک نصف شب وسط هفته دخترا و پسرا هنوز توی خيابونا هستند و بازار بستنی فروش کنار آب سکه است. پسرهای خوش تیپ و برنزه با پيرهن سفيد روی شلوارشون و عينک ريبن و دمپايی ابری همه جا به چشم ميخورن و دخترای سبزه نمکی، أخ اونم چه نمکی، جاش خالی ده نمکی !!!!!!!! همه شاد و خرم، اگه کمکی لازم داشته باشی فقط کافيه از يکی بخوای، اونقدر کمکت ميکنه و ولت نميکنه تا مطمئن بشه شير فهم شدی، حتی اگه اصل سوالت رو هم درست نفهميده باشه !!! قهوه خونه های کنار آب تا صبح پر از آدمای شاد، اينجا غصه مال قصه هاست. حالا مگه تو آبادان بودی هالو؟ نه بابا، رفته بودم به شهر جاويدان، رم. تفاوتش با آبادان فقط زبون مردمانشه، فقط اما اگه ..... چی می شد .... درضمن، تفلتم هم ۴/۳ !!! جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳ هی کلی اون سری شعار دادم که ديگه شکايت و آخ و اوخ و .... نمينويسم؛ نتيجه اش اين شد که اصلا ننوشتم!! پس البته واضح و مبرهن است که اين حقير بغير از ناله و شکوا از دست روزگار بر هيچ موضوع ديگری احاطه و تسلط نداشته و نخواهم داشت! هوا يهو سرد شد اينجا، هفته پيش با آستين کوتاه زير کولر عرق ميريختيم اما امروز تو فکريم که آيا برق سيستم شوفاژ هنوز وصله يا نه که اگه هوا سردتر شد سگ لرز نزنيم! يکشنبه هم خير سرمون ميخواستيم بريم در باغ و بوستان کمی هوای مطبوع بهاری (!) چاق کنيم که با اين حساب اگه بارون بياد همه چيز بر باد خواهد رفت. دوشنبه روز اول تابستونه و هر سال در چنين روزی در فرانسه جشن موسيقی برگزار ميشه و مردم تا صبح توی خيابونا ميزنن و ميرقصن و حلول تابستان رو جشن ميگيرن. بخصوص در شهرهای بزرگ مثل پاريس برنامه های متعددی هست و هزاران کنسرت کوچيک و بزرگ و گوشه کنار شهر و در هوای آزاد برگزار ميشه. امسال چون افتاده وسط هفته ما بعيده بريم پاريس چون برگشتنمون با خداست و هيچوقت زودتر از ۴ صبح نرسيديم خونه و فرداش هم بايد بريم سرکار. بنابراين به شهر کوچيک خودمون بسنده ميکنيم و چند ساعتی رو در پارک شهرداری محل به لهو و لعب خواهيم گذراند. تازشم فرداش بايد دوباره برم ماموريت (نميگم کجا تا دلتون بسوزه !!). سهشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳ امشب مثل خيلی شبهای ديگه تنها نشستم خونه و حوصلم سررفته. معمولا در چنين شرايطی حوصله هيچ کاری رو ندارم چه برسه به وبلاگ نوشتن اما نميدونم چرا امشب هوس کردم بنويسم. نميدونم اين خانم بچه ها چرا وقتی هفته ای چند شب ديروقت مياد خونه هيچ اشکالی نداره اما اگه من بخوام يک شب برم ماموريت ... اونوقت جنگ شروع ميشه و اگه سفری بيشتر از ۲ روز باشه بايد از شيش ماه قبلش شروع کنم به مقدمه چينی !!!! کارا خداااا .... قبل از شروع کردن به نوشتن، يک سری زدم به وبلاگ استاد گرامی آشپزباشی دام الحفاضاته و راستش از وبلاگ خودم خجالت کشيدم! از بس تو وبلاگش اطلاعات جالب ميده و مرتب مينويسه. وقتی مقايسش کردم با وبلاگ خودم ديدم که من چند وقته همش فقط از آسمون و ريسمون شکايت ميکنم و مطلب دندونگيری نمی نويسم. البته سبک و سياق وبلاگ من از روز اول اينطوری نبود و اوايلش سعی ميکردم که حداکثر اطلاعات جالب رو منتقل کنم اما بعد از يک مدت سر و صدای حضرات وبلاگ خوان در اومد که چقدر دری وری مينويسی (!!) يکم هم از خودت بنويس !! اينطور شد که اين وبلاگ تبديل شد به شکايات يک فارسونی تنها. گيلاسهای توی حياط هم کم کم دارن ميرسن. ديگه از هفته آينده ميشه بهشون حمله گازانبری کرد و دخلشون رو آورد. البته به يکی از درختها کرم افتاده و تقريبا تمام گيلاسهاش قبل از اينکه به اندازه قابل قبولی برسن قرمز شدن اما بقدری لاغرن که حتی پرنده ها هم سراغشون نميان !! پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۳ رفتيم و برگشتيم عين برق، کلا ۸ ساعت جلسه داشتيم و ۱۴ ساعت برای رفت و برگشت وقت گذاشتيم!!! برای برگشتن سوار هواپيما که شديم ديديم مهموندارا هی اين پا و اون پا ميکنن و هی الکی با همه حال و احوال ميکنن ولی هواپيما راه نميوفته!! بعد از نيم ساعت که هميه ديگه صداشون دراومد يکشون تو بلندگو گفت که شرمنده ما نميتونيم حرکت کنيم چون خلبان نداريم !!! و خلبان از خونشون راه افتاده و تو ترافيک گير کرده و بايد منتظر بمونيم تا بياد ... نشون به اون نشون که با ۲ ساعت تاخير حرکت کرديم. وقتی هم که خلبان وارد هواپيما شد همه براش دست زدن و بيچاره کلی خجالت کشيد. قابل توجه آقای آشپزباشی: ترتيب آرشيو اون بقل رو دادم. ميتونين با خيال راحت چرنديات قديمی بنده رو هم بخونيد و مستفيض بشيد! جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳ آقا کار ميـــــــــکنــــيـــــــم ... واق واق !!! هفته گذشته ژنو بودم، الان از جنوب فرانسه برميگردم و سه شنبه دارم ميرم دانمارک... خلاصه بدجور سر و پام بهم پنالتی ميزنن!! حالا راه نيوفتين بگين که خوش به حالش، همش داره ميره جاهای خوشگل خوشگل هــــا ... از اين خبرا هم نيست. ۵ صبح از خونه ميريم بيرون ۱۱ شب برميگرديم، هلاک. تازشم هيچی هم گيرمون نمياد، نه حق ماموريتی نه هيچی... فقط هرچی خرج غذا و هتل ميشه عين فاکتور پس ميدن و خلاص! تبريکات صميمات عرضات ميکنيم خدمت مينا خانم جات که مزدوجات شدن (ات). ايشالا که زندگی خوب و خوشی با هم داشته باشن و بتونيم در ماه عسلجات در جوارات امامزاده ايفل در خدمتشون باشيم. جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۳ شرمنده تمام دوستان و آشنايان و فاميل و شهدا و مفقودان و اسرا و جانبازان و در راه ماندگان و.... هستم، اما نميدونم چرا دستم به نوشتن نميره. به خصوص از وقتی که انوشه دکونش رو تخته کرده، اين مرضم عود کرده! ازش بيخبرم و نميدونم چرا شديدا نگرانش هستم، دلم گواهی ميده که اتفاقات تازه ای در راهه اما چی؟ اصلا نميتونم حدس بزنم. همونطور که ليلا نوشته بود، بعضی وقتها يک برنامه منظم بدجوری نظم زندگی آدم رو به هم ميزنه، نظمی که شايد اصلا قبلش وجود خارجی نداشته ولی به صورت يک سری عادات روزانه در اومده بوده. من هم با اين روحيه سرکشی که دارم، حتما احتياج دارم که ماهی يک بار يک تغيير بزرگ تو زندگيم رخ بده مگه نه حوصلم سرميره!! اما راستش رو بخواين اين هم نيست، چون در دورانی نه چندان دور (هنوز يک سال نشده) تغييرات در زندگيم خيلی سريع پيش ميومدند اما راضی نبودم و دنبال آرامش ميگشتم!! و حالا هم زندگيم شده رفع مشکلات جاری که هيچ وقت هم تموم نميشند و يک خورده گم شدم. چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳ شهريار برای بار دوم آمد و رفت؛ تعطيلات آخر هفته خوبی رو با هم گذرونديم. شنبه رفتيم استخر که برای اولين بار قسمت رو بازش رو راه انداخته بودن و کلی آفتاب عالمتاب چاق کرديم اونم بدون کرم!! يکشنبه هم رفتيم تو باغ کاخ ورسای قدم زديم و اونجا هم حسابی سوختيم بطوری که اگه يکی من رو نشناسه به احتمال قريب به يقين ميتونه حدس بزنه که من از بازماندگان اينکاها هستم و از پرو فرار کردم!! انوشه هم که انگار در وبلاگش رو تخته کرده و اين برخلاف حرف صريح خودش تو فروردين ماهه که توی وبلاگش گفته بود از اين به بعد سعی ميکنه مرتب بنويسه. ليلا هم که خرجش رو از بقيه سوا کرده و داره برای خودش يک وبلاگ مستقل رو ميگردونه؛ به نظر من کار خوبی کرد بلکه بقيه يکم خودشون رو جمع و جور کنن و چهار خطی هم اونا بنویسن. سهشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳ ما رفتيم و سالم و سلامت برگشتيم. کلی زور زديم تا بتونيم فقط ۵ تا از کاخهای بيشمار در اون منطقه رو ببينيم!!! البته اين فرانسويها هم نامردی نکرده بودند و به طور متوسط ۱۰ يوروی ناقابل برای هر کاخ ورودی ميگرفتند که اين امر همانطور که دوستان عزيز واقفند موجبات سکته های زيادی را برای اين حقير فراهم کرد!! در ضمن اين کاخها به طور متوسط ۶۰۰۰ بازديد کننده در روز دارند که درآمد سالانه ۲۲.۲ ميليون يورو رو نصيب هر کاخ ميکنه و لازمه يادآوری کنم که صدها کاخ از اين قبيل در اين ناحيه وجود داره .... تو خود حديث مفصل بخوان از اين ... آقا خلاصه پول درميارند با پارو هلف هلف. بيخود نيست درآمد توريست رو به هرچيز ديگه ترجيح ميدنهااااا ؛ عين ايران. شايد بپرسيد حالا چه خبر بوده که اينقدر تو اين منطقه کاخ ريخته؟ جوابش اينه که اين ناحيه دقيقا تاريخی مثل تاريخ اصفهان خودمون داره، يعنی در اوج شکوفايی جامعه هنری فرانسه به مدت چندين قرن پايتخت بوده و تمامی بزرگان و وزرا و .... برای خود کاخهايی داشتند و نسل اندر نسل در آنها زندگی ميکردند تا اينکه لوئی ۱۴ يهو تصميم ميگيره که پايتخت رو به پاريس منتقل کنه و به کاخ لوور اسباب کشی ميکنه. جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۳ تعطيلاته، تعطيلاااااات. فيتيله .... از فردا کار تو ..... با اجازه همه بزرگترها و کوچکترها و وسطترها، من کل هفته آينده را در مرخصی به سر خواهم برد. يک اتاق اجاره کرديم در کنار ساحل رودخانه لوار (به تلفظ فرانسوی= لواق !). اين رودخانه و محيط اطرافش در طول تاريخ هميشه مورد توجه پادشاهان و پولداران فرانسه قرار داشته و نتيجتا در کنار اين رودخانه تعداد بيشماری کاخ ساخته شده (حدود ۳۰۰ عدد !!!) که ما سعی خواهيم کرديم تا از معروفتريناشون ديدن کنيم. پس تا بعد ..... دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳ خوب دوباره اومدم بعد از دو هفته. هر کی هم هر چی بهم بگه حقمه چون دو هفته طولانيه که ننوشتم و هر بار که صفحه وبلاگ رو باز ميکردم حسش نبود که چيزی اضافه کنم. در ضمن طبيب الطبباء و شيخ الحکما شهريار خان موسوی هم برای چندروزی مهمان ما هستند و با به طور فرسايشی و ۱۸ ساعت در روز مشغول مرور خاطرات و داستانهای دوران وصال و هجران هستيم و اگه احيانا اين چند روز شديدا عطسه کرديده ايد (به خصوص اون پياموو) به علت همين تلاش شبانه روزی و خستگی ناپذير ماست !! در راستای اين مهم در آخر هفته گذشته روزی ۸ ساعت راه پيمايی صحرايی در بيابانهای اطراف شهرستان پاريس انجام شده که به همين علت بعضی نواحی شريفه اين حقير شديدا عرقسوز گرديده و تاب و توان از ما ستانده است. تا بعد .... سهشنبه ٤ فروردین ۱۳۸۳ عيد اومده عيد اومده، شما هم شنيدين؟!! البته مسلما در کشورهای ايرانی خيزی مثل کانادا و آمريکا و سوئد و صد البته ايران خودمون (!!) عيد در همه جا حضور داره. اما در کشورهايی مثل فرانسه که دو تا و نصفی ايرانی توش بيشتر نيست، بايد خودمون دست و آستين بالا بزنيم تا محيط دلخواه رو ايجاد کنيم. خلاصه رفتيم و يک سالن اجاره کرديم و ۴۰ نفری از دوستان رو به صرف شام و شيرينی و رقص با خرج خودشون دعوت کرديم! يعنی يک ورودی مقرر کرديم از قرار هر نفر ۵ يورو (بچه ها ۳ يورو !!) و با اين پول نوشابه جات و کيک جات و تنقلات و شام و .... به خورد ملت داديم، انقدر چيز ميز خريديم که تقريبا نصفش اضافه اومد و قرار شد ببريم برای ۱۳ بدر ببنديم به نافشون. تقريبا يک تن (در مقياس آبادان) پفک و چیپس خريده بوديم! تحويل سال رو هم جای همتون خالی ساعت ۷:۴۸ صبح با چشمی خواب آلود از شب زنده داری شب قبل در کنار سفره ۹ سين نشستيم و وقتی کارامون و عکس گرفتنهامون تموم شد، رفتيم دوباره تو آشپزخونه برای آماده کردن سورسات و شيرينی و ... تازه جمعه رو هم مرخصی گرفته بودم تا به خونه تکونی برسم (اين هم از برکات مملکت غربته که آدم حتی جمعه هم بايد مرخصی بگيره!!) تازشم؛ عيد همتون سه چهارک؛ به خصوص اونهايی که هرچی اين چند روز براشون تبريک و عکس و ... فرستادم، برگشته!! جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢ خوب درست شد! مادر بورد کامپيوترم رو سوزونده بودم (مادر رو به کسر ر هم ميتونين بخونين!!) خدار رو شکر که گارانتی بود مگر نه ۱۲۰ يوروی بی زبون بايد خرج دست و پای بلوريش ميکردم. البته ناگفته نمونه که آخرش همينقدر خرجش شد چون ۵۷ يورو دادم که منبع تغذيه رو عوض کنه چون حدس زدم اشکال از اونجا بوده و اين قسمتش شامل گارانتی نميشد و ۵۰ يورو هم دادم بابت يک محافظ الکتريکی که ولتاژ رو ثابت ميکنه بعلاوه دو هفته بی کامپيوتری و دو بار رفتن تا پاريس در حالی که اين بار سنگين رو روی دوشم می کشيدم. خلاصه جاتون خالی بود ..! نمی دونم چرا ياد مسافرتهايی که با پيامو و شهريارو می رفتيم افتادم! آخه هميشه تدارکات با شهريار بود و پيام هم هميشه قبراق و آماده برای شستن ظرفها !! ( قابل توجه دختران دم بخت، بشتابيد که غفلت موجب پشيمانيست؛ بعض اين دوماد تو ... ) و من هم کارم برنامه ريزی و زمانبندی و صد البته رانندگی بود. البته من هميشه طوری رانندگی ميکردم که پدر و مادرا جرات بکنن بچه هاشون رو بسپارن دستم! ولی نتيجه اين شد که شهره هميشه من رو مسخره ميکنه که مثل پيرمردها ميرونم !!! حالا يک گريزی هم به صحرای کربلا بزنم و بگم که شب عيده و حسابی جو عيد من رو گرفته! رفتم دو تا ماهی گلی خريدم توووووپ. اينقدر بالا پايين می پرن و دنبال هم ميذارن که اگه يک لحظه پوششی که انداختيم رو تنگ رو برداريم ميرن بيرون هواخوری!!! برای چهارشنبه سوری هم از آتش نشانی اجازه گرفتيم که فشفشه در کنيم. خلاصه .... غير از اينا داشتم فکر ميکردم که انگار همين ديروز بود که در همين ايام افسون عروسی کرد و ما هم در معيت استاد گرانقدر حاج آقا کمالی و همراهان به زيارت شاهچراق مشرف شديم !!! فکر کنم بايد يک چايی نبات برای خودم درست کنم، خيلی پراکنده گويی کردم حکما سرديم شدس! سهشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٢ کامپيوترم مرده! نميتونم بنويسم. شرمنده اخلاق مهندسی همتون. چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٢ فردا دارم ميرم جنوب شرقی فرانسه برای ماموريت و بازديد از چند تا از شرکتهايی که باهاشون کار می کنيم. اولا که اونجا کلی برف اومده و همه جا سفيده و ثانيا اينجا همون جاييه که پريروز زلزله اومده و گفتند که ممکنه پسلرزه هاش ادامه پيدا کنه!! خلاصه حلالمون کنين که به خاطر انجام وظيفه داريم خودمون رو دستی دستی به کشتن ميديم! (اميدوارم که شهره اين يادداشت رو بعد از برگشتنم بخونه!) در ضمن امروز بد جوری احساس پولداری بهم دست داده، ميدونين چرا؟ خيلی سادست، حقوقها رو ريختند به حساب! حداقل آدم خيالش راحته که تا ماه ديگه از گشنگی نميميره!!!! در ضمن به خاطر استقبال شديد شما عزيزان، مهلت فرستادن عکسهای کانديداها رو يک هفته ديگه تمديد ميکنيم. (يک دليل تو مايه های همون دليلی که مهلت رای گيری رو تا ساعت ۹ شب تمديد کردند) چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٢ چشم ليلا خانم گل گلاب، چشم، حالا چرا ميزنی؟ خوب مينويسم يکم حوصله کن!! من فکر کردم دفعه پيش چون ان خط نوشتم تا يک مدتی ميتونم زيرسيبيلی در کنم اما انگار که شوخی با کسی ندارند اين جماعت نسوان!! به خصوص بعد از اينکه بالاخره اين وبلاگشون هم يک آب و رنگی گرفته و تند تند به روز ميشه و ديگه جاي هيچ مصالحه ای نيست! اين هفته هيچ کار خاصی نکردم، فقط مثل يک بچه خوب صبح رفتم سرکار و شب برگشتم خونه و الخ .. حتا آخر هفته هم از جام جم نخوردم (شبيه جام جم شد!!) و تمام وقت عزيزم رو جای تلويزيون گذروندم. البته خونه رو هم تميز کردم؛ ظرف هم شستم و جارو هم زدم و تازه غذا هم درست کردم و خلاصه کلی کدبانو بازی دراوردم. خلاصه کلام اگه دنبال شوهری مثل من ميگرديد، ميتونيند تقاضانامه خودتون رو همراه با سه قطعه عکس رنگی از تمامی زوايا ( انتخاب زوايا به سليقه شما واگزار ميشود) همراه با رضايت نامه خانواده و يا شوهر سابق به نشانی ما پست کنيد. نتايج بعدا از طريق جرايد کثيرالانتشار به اطلاع دوستان خواهد رسيد و به سه نفر اول عقدنامه دائم و به نفرات چهارم تا صد و چهارم عقدنامه موقت تعلق خواهد گرفت. بشتابيد که غفلت شما بدجوری موجب پشيمانی اينجانب خواهد شد!!! سهشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٢ شنبه شب، هفتم فوريه، در تالار بزرگ کاخ يونسکو در پاريس، نمايش "شمس پرنده" که آن را کارگردان پر سابقه "پری صابری" از ديوان مولانا جلال الدين رومی اقتباس و برای اجرا تنظيم کرده است، به روی صحنه رفت. قبل از اجرای اين نمايش مدير کل يونسکو به اتفاق سفيران وجمهوری اسلامی در پاريس و در يونسکو به صحنه آمد و ضمن اظهار تاسف از واقعه زلزله بم و اظهار اميدواری نسبت به همکاری جهانيان برای باز سازی آن، خدمات تاتری پری صابری را در تمام سی و پنج سال گذشته ستود و به نشانه قدردانی از تلاش های هنری و ادبی او، مدال "ابن سينا" را که از جمله نشان های فرهنگی و علمی يونسکو است به او اهدا کرد. (خبر از بی-بی-سی پارسی) من و شهره هم بطور کاملا اتفاقی و به همت يکی از دوستان که خودش هم نيامد (!!) موفق شديم که در اين برنامه شرکت کنيم. موقعی که رئيس يونسکو مدال رو داد دست پری خانم، خوب مردم شروع کردند به دست زدن، پری خانم يکم عقب و جلو رفت، يکم هم بالا و پايين رو نگاه کرد، و دست آخر تصميم خودش رو گرفت و با آقاهه دست داد! اونم حدودا بعد از ۳۰ ثانيه که از اهدای مدال گذشته بود و يارو اصلا بی خيال شده بود. اما مردم يهو تا ديدن که خانومه با آقاهه دست داد، فشار خونشون رفت بالا و ناگهان صدای دست زدنها دو برابر شد!! مثل اينکه يهو صدای ضبط رو تا ته بلند کنی!! البته حضور سفير هميشه خندان ايران و همچنين نماينده ايران در يونسکو بر روی صحنه هم در اينکار بی اثر نبود. خلاصش اينکه من از اول برنامه رفتم تو لاک و همش با خودم داشتم فکر ميکردم که ديگه واقعا چقدر بايد ذليل شده باشيم که همه منتظر باشن ببينن حالا بهش دست ميده يا نه؟ سفير چيکار ميکنه؟ حالا فردا روزنامه کيهان چی مينويسه و و و .... خود برنامه بد نبود و تنها ايرادی که داشت اين بود که طولانی (حدود دو ساعت) بود و ديالوگهای طولانی به زبان شعر و دکلمه داشت که حتی من رو به عنوان بيننده پارسی زبان خسته ميکرد چه برسه به فرانسويهای بدبخت که تقريبا نيمی از سالن رو اشغال کرده بودند. خيليهاشون هنوز يک ساعت نگذشته حوصلشون سر رفت و زدن به چاک و صد البته که من بهشون حق ميدادم. اما رويهم رفته جالب بود و تلفيق موسيقی و سماع و شعر رو جالب به نمايش گذاشته بود. يک ايراد ديگه که من بهش گرفتم نقش زن توی برنامه بود، با اينکه حدودا ۱۲-۱۰ تا دختر توی برنامه حضور داشتند، اما حضورشون کاملا سمبوليک بود و به نظر من به اين علت تو برنامه شرکت کرده بودند که بگن بــــعلـــه زنها هم بــــعلــــه و ..... نقششون بقدری حاشيه ای بود که اگه مثلا يک روز همشون مريض ميشدند ( مثلا آبله مرغون، از اون مدلی که همه گرفتند غير من بدبخت) حذفشون باعث تغيير زيادی در برنامه نميشد!! در آخر برنامه هم همه بازيگرها جمع شدند روی سن و در حالی که دف زنها با تمام قوا ميدفيدند، بازيگران مرد که تقريبا همشون موهای بلند داشتند، شروع به سماع و چرخ زدن کردند و حسابی خستگی مردم رو از نتشون دراوردن. جمعه ۱٧ بهمن ۱۳۸٢ اينم از اين، زندگی همينه ديگه. به قول شاعر گرانمايه: زندگی کردن، تلف بودن، پلاسيدن، نطفه ای را پرورش دادن، برای زندگی کردن و اين تکرار تکرار است، تکرار است، تکراااااااار ...... زندگی کردن ... و الخ ديشب يهو بهم احساس دست داد و رفتم ديوان حافظ رو آوردم و شروع کردم با داد و بيداد و دکلمه و عشوه و ناز و به سبک مجريهای صدا و سيما شعر خوندن و تفسير کردن!! کم مونده بود شهره از دستم خل بشه و سر به بيابون بذاره، نميدونم چرا بعضی وقتها من رو درک نميکنه؟!! وقتی داشتم شعر ميخوندم، ياد جلسه های حافظ خونی افتادم که تو دانشگاه ساعت نهار ميگذاشند. چند تا از بچه ها که يک چيزايی از حافظ ميدونستند دور هم می نشستند و هی زور می زدند که فلان بيت رو تفسير کنند.هيچوقت يادم نميره که آخرين باری که تو اين جلسه شرکت کردم، بحث عميقی بود در مورد (شراب بی درد) که توی يک بيت اومده بود و هر کسی يک نظری ميداد و درضمن حواسشون هم بود که در دانشگاه اونم اون سالها (۷۵-۷۴)، خيلی نبايد به چنين موضوعی گير داد. جالب تر از همه موضع فرزان صباحی بود که اصرار داشت که منظور استاد از (شراب بی درد) شراب بی الکل است !!!! حالا چرا بايد حافظ شراب بی الکل بخوره و هی از مست شدنش تعريف بکنه و به ديگران هم توصيه کنه، سوالی بود که بی پاسخ موند! شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٢ پنجشنبه صبح با وحشت از خواب پريدم، کابوسی ديده بودم که نميتونستم هضمش کنم. من کلا خيلی کم خواب ميبينم و تازه در اکثر موارد اصلا يادم نميمونه که خوابم در مورد چی بود و فقط يادمه که يک خوابی ديده ام !! اما خواب پنجشنبه صبح خيلی واضح بود، درست مثل يک فيلم سينمايی و با تمام جزئيات، خواب ديدم که يکدفعه يکی از دندانهای جلوييم (اگر دقيقتر بخواهيد، دندان دومی از وسط در فک بالايی) شل شد و افتاد! من هول شدم و سعی کردم دوباره بذارمش سرجاش، اما ديگه دير شده بود و دوباره ميوفتاد. حتی يکبار هم سعی کردم که به روش کيهانی خودم رو گول بزنم و دندون رو گذاشتم سرجاش و با دندانهای پايين نگهش داشتم و به خودم تلقين کردم که به زودی جوش ميخوره و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! اما تا دهنم رو باز کردم همه نقشه ها نقش بر آب شد و دوباره افتاد. گرمی و مزه خون رو قشنگ توی دهانم احساس ميکردم که از خواب پريدم .... تمام روز فکرم رو مشغول کرده بود که آخه اين چه خوابی بود که من ديدم ..... امروز صبح خبردار شدم ... بابام زنگ زد که بهم بگه ... خبر خيلی کوتاه و ساده ای بود: تصادف کرد و خلاص ..... به همين سادگی. فقط چند سال از من بزرگتر بود و تازه هم مزه پدر شدن رو چشيده بود. توی جاده يک ماشين از پشت (!) به ماشينش ميزنه و پرتش ميکنه توی خط مقابل ... حالا تمام خاطرات عين فيلم سينمايی جلوی چشمم رد ميشن، کنکور دانشگاه اراک، سرگرمی مشترکمون که آميگا-۵۰۰ بود و خودمون رو ميکشتيم تا با آميگا بيسيک يک برنامه بنويسيم که پوز اون يکی بخوره!! آخرش هم اون برنده شد، برنامه ای نوشت که برای يک ميزان معين کالری و ويتامين و .... بهترين و ارزونترين ترکيب دونه مرغ رو پيشنهاد ميداد. آخه باباش دامپزشک بود. البته من هم خيلی تلاش کردم که يک کار باحال بکنم که حداقل از نظر بابام ۹۵ هزارتومن پولی که بابت آميگا داده بوديم توجيه بشه اما موفق نبود. يک برنامه حسابداری برای دفتر بابام نوشتم، اما از اونجايی که همش به انگليسی بود (چن هنوز فارسی برای کامپيوتر اختراع نشده بود) و تازه همه داده ها روی ديسکت ذخيره ميشد (چون هارد نداشت) و اعتماد زيادی نميشد بهشون کرد، پروژه با استقبال روبرو نشد! خلاصه جنگ رو باختم. اون سال که ميخواست ازدواج کنه، ولوله عجيبی تو دانشجوهای پزشکی اصفهان ورودی ۷۳ افتاده بود؛ آخه با نوه عموی مادرم ازدواج کرد که توی دانشکده پزشکی هزارتا کشته مرده داشت. قيافه متعجب شهريار رو بعد از شنيدن خبر ازدواجش، هيچوقت فراموش نميکنم. حالا بابا شماره تلفن مادر(که خاله مادرم است) و برادرش رو داده که اگه خواستم زنگ بزنم ..... آخه زنگ بزنم چی بگم؟!!!!! پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٢ جواب سوال: تلويزيون فرانسه و کلا فرانسوی ها علاقه خيلی خاصی به سرنوشت ايران دارند که ريشه اون بيشتر به دلايل تاريخی برميگرده. اولا اکثر فرانسويها، ثريا زن دوم محمد رضا شاه رو ميشناسند و از اون به عنوان يکی از زيباترين زنان دنيا ياد ميکنند. از طرف ديگه به علت اينکه فرح در پاريس درس ميخونده و بعد ملکه ايران شده، حتی بقال سرکوچه هم فرحديبا (سرهم و با تلفظ فرانسوی!!) رو ميشناسه. کلی هم هم کلاس و هم مدرسه ای و هم .... و اينا داشته که هنوز اون روزا يادشون مياد و ازش ياد ميکنند. از طرف ديگه فرح دفتر ارتباطی بسيار قدرتمندی داشته و بسيارند دختر بچه های فرانسوی اون زمان، که الان اکثرا مادر بزرگ هستند، که به فرح نامه نوشتند و دفتر فرح هم نامه ها رو جواب داده. خلاصه خوب خودش رو تو دل همشون جا کرده! فقط مشکل اينه که اطلاعات فرانسويها بسيار سطحيه و بيشتر به نگاه رسانه ها محدود ميشه. نتيجتا همشون فکر ميکنن که ايران زمان شاه يک کشور ثروتمند و آرام و کاملا آزاد بوده که ناگهان با انقلاب ملاها (واژه ای که فرانسويها برای پيشوايان مذهبی مسلمانان به کار ميبرند) به يک کشور ويرانه تبديل شده که هيچ اثری از آزادی توش ديده نميشه. هر چی هم ما تو سر خودمون زديم تا به اينا حالی کنيم که بابا، ما قبول داريم که ايران در حال حاضر يک کشور آزاد به اون سبکی که شما فکر ميکنين نيست، اما قبل از انقلاب هم همچين آش دهن سوزی نبوده از لحاظ دموکراسی!! بازم حالا حداقل مردم آزادند که از دموکراسی حرف بزنن!
یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢ ۱- پنجشنبه شب تلويزيون فرانسه مثل اينکه بخواد يکم ماست مالی بکنه، فيلم مستندی پخش کرد به نام سلطنتهای گمشده که در مورد سلسله هخامنشی و تخت جمشيد بود. چند محقق آمريکايی و فرانسوی و ... رفته بودن تخت جمشيد و مستقيما اونجا در مورد کورش و داريوش حرف ميزدند و چنان با سوز و گداز در مورد آتش گرفتن تخت جمشيد به دست اسکندر صحبت ميکردند که اشک تو چشمهای ما جمع شده بود. ميگفت که اسکندر هيچ دليلی برای آتش زدن اينجا نداشت و فقط به خاطر عقده حقارتی که در برابر عظمت اون پيدا کرده بود اينکار رو کرد. جالبتر اينکه ميگفت به خاطر اين آتشسوزی تمام لوحهای گلی موجود در آتش پختند و زير خاکستر مدفون شدند و به همين علت تا زمان ما باقی مانده اند. يکی از چيزهای جالبی که ميگفت اين بود که در آن دوران ايرانيان به ملتی مشهور بودند که بسيار مرفه بوده ولی هرگز دروغ نميگفتند!!! داشتم فکر ميکردم ديگه هيچ چيز برامون نمونده، حتی راستگويی .... ۲- ديروز جشن سال نوی چينيها بود و به همين مناسبت توی شانزليزه با اژدهاهاشون رژه رفتند، ما هم زد به سرمون که بريم تماشا. چشمتون روز بد نبينه، انقدر شلوغ بود که ما فقط يکبار و به مدت ۱۰ ثانيه کله يکی از اژدها ها رو ديديم و والسلام!!! فقط چيزی که جالب بود اين بود که فهميديم چقدر تو اين شهر چشم بادومی هست، تا چشم کار ميکرد اصلا انگار ارتش چين خلقی !!! طبق آخرين اطلاعات ۶۰۰ هزار نفرشون تو پاريس به صورت قانونی زندگی ميکنند و احتمالا به همين مقدار هم به صورت غيرقانونی!! اينقدر هم به هم شبيهند که فکر کنم هر سه نفرشون يک پاسپورت دارند!!! ۳- ديشب تو يک برنامه با زن برادر بن لادن مصاحبه کردند !!!!! البته چند ساليه که جدا از شوهرش تو سويس زندگی ميکنه ولی ۲۰ سالی تو عربستان سعودی با اين خانواده پولدار (بخوانيد خرپول) زندگی کرده بود و خوب ميشناختشون. کتابی هم ار خاطراتش چاپ کرده که احتمالا بايد جالب باشه. جالبتر از همه اينکه اين خانم پدرشون سويسی و مادرشون ..... ايـــــــــــــرانـــــــــــــی هستند !!!!!!!! ببينيد که نيزه مرد پارسی تا به کجاها رسيده است!! تازه در سال ۱۹۷۴ در ايران با اين يارو آشنا شده و با هم ازدواج کردند. اين خانم به زبانهای فارسی و عربی و انگليسی و فرانسه (و احتمالا آلمانی) صحبت ميکرد و با اينکه در پنجمين دهه عمرش بود ۱۵ سالی جوانتر ميزد، ببينين پول چه کارا که نميکنه! دوشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٢ آقا چی بنويسم؟ سوژه نيست! يعنی هست اما نميتونم در موردش بنويسم!! يعنی نه که نتونم، نمی خوام در موردش بنويسم، البته نه که نخوام هاااا ..... بابا عجب گير سه پيچی دادی هاااا ... ۵ شنبه شب، کانال ۲ تلويزيون فرانسه در برنامه فرستاده ويژه يک فيلم مستند در مورد ايران نشون داد که بدجور حال هممون رو گرفت. اولا برنامه مال ۱۲ سال به بالا بود و توش تمام مشکلات و کوفت و زهرمارهايی رو که از ۲۰ سال پيش تو ايران اتفاق افتاده رو در يک برنامه نيم ساعتی و به عنوان جامعه امروز ايران به خلق الله غالب کرد!! فيلم سنگسار و بريدن دست رو که نميدونم از کدوم جهنمی گير اورده بودن رو با چند تا مصاحبه با اين دانشجوهايی که کلشون بوی قرمه سبزی ميده قاطی کرده بودن و تصويری کاملا سياه از جامعه ارائه دادن که توش سنگسار و دارزدن و دست بريدن و ... هر روز تو خيابون اتفاق ميوفته! خلاصه بد جور حالمون رو گرفتن و ديگه هرکی ما رو ميبينه مثل اين بچه يتيمها يک دستی رو سرمون ميکشه و ميگه تو چقدر شانس اوردی که از اونجا فرار کردی !!!!! تازه ماجرا به اينجا ختم نميشه ... از فرداش کانالهای ديگه شروع کردن به تفسير اون برنامه چون واقعا شوک آور بود به خصوص برای تلويزيون فرانسه که تقريبا هميشه حواسشون بود که خيلی بی انصافی نکنن و نتيجتا هر شبی يک کانال داره صحنه هايی از اون برنامه رو تفسير ميکنه و روش شرح ميدن .... تازه امروز خوندم که اين فيلم قراره در سراسر اروپا هم پخش بشه، ببينيم ايندفه چه بامبولی برامون درميارن. دوشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٢ خيلی حال و حوصله ندارم، همه کارام قاطی پاطی شده و اين پام به اون پام دريبل ميزنه! حتی امشب حوصله تلويزيون ديدن هم ندارم، چيزی که کم پيش مياد با اين هنرپيشه های هلوشون!! البته معمولا فيلمهای جالب رو سه شنبه شب ميذاره که من کلاس زبانم، به قول معروف: اگه يه جو شانس داشتيم .... ببينم کسی هست بين شما که اين آهنگ: اگه يه جو شانس داشتيم .... رو بتونه به صورت م.پ.۳ (!!!) پيدا کنه؟ اين اولين آهنگيه که فرهاد خونده و تو فيلم بانوی زيبای من ازش استفاده شده. اگه دارين دريغ نکنين که ذکات علم نشرش است!! فونت رو عوض کردم ببينم چطور ميشه، بلکه وبلاگم يکم از يکنواختی دربياد. اگه نظری انتقادی چيزی دارين بگين، اگه هم سوالی از قبل مونده که جواب ندادم يادم بندازين. سهشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٢ من خيلی وقته ننوشتم، اولا به خاطر اين بود که در تعطيلات بودم و همونطور که ميدونين آدم در تعطيلات دستش به هيچ کاری نميره حتی به خوش گذرونی!! دوما هم اين زلزله بم قوزبالا قوز شد و کلی روحياتمون رو بهم ريخت. تا هم ميومد يادمون بره يکی از دوستان فرانسوی تماس ميگرفت که ببينه چند نفر از فک و فاميل ما زير آوار موندن؟!! تلويزيون هم هر وقت روشن ميکرديم داشت بم رو نشون ميداد و کشته ها و زخمی ها رو ميشمرد. چند تا از انجمنهای فرهنگی ايرانيهای مقيم فرانسه هم يک برنامه ترتيب دادند که توش ساز و آواز و رقص و چراغ و دينام و ... اينا بود و يک گوشه سالن هم پول جمع ميکردند به نفع زلزله زده ها، يک ساعت اولش خوب بود اما طبق معمول يکی ميکروفون رو گرفت دستش و شروع کرد سياسی حرف زدن و نيم ساعت کله مردم رو خورد که آره اين حکومت نميذاره کمکها درست به دست مردم برسه و ... حالا تصور کنيد توی يک برنامه که برای جمع کردن کمک برای زلزله زدها ترتيب داده شده، يکی از برگذار کننده ها نيم ساعت تمام سعی کنه ثابت کنه که اين کمکها رو دولت بالا ميکشه و هيچيش دست نيازمندا نميرسه !!!! پيدا کنيد پرتقال فروش را .... آخرش هم فکر کنم يارو داشت ثابت ميکرد که اگه حکومت دست اينا بود اصلا تو بم زلزله نميومد و همش به خاطره اين حکومته که اينطور شده!!! خلاصه نتيجه اين شد که مثل مجلس ختم فرهاد نصف نيمه برنامه رو ول کرديم و عطاشون رو به لقائشون بخشيديم. پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢ در جواب آقای مگس پرون: (ميشه خودتون رو معرفی کنيد لطفا؟) در فشار ۶-۱۰ تور يا ميلی بار (فرق زيادی نميکنه) به پايين، پمپهای ديفيوژنی و يونی بيشترين کاربرد رو دارند. پمپهای ديفيوژنی معمولا ظرفيت بسيار بالايی دارند و طرز کارشون به اين صورته که يک نوع مايع خاص رو بخار ميکنند و اين بخار ملکولهای باقی مونده هوا رو در خودش حل ميکنه و چون سنگين ميشه به سمت پايين برميگرده و با برخورد با ديواره پمپ که با ازت مايع خنک ميشه به صورت مايع در مياد و در ته پمپ جمع ميشه و پس از مدتی ميشه تخليه بشه. و به اين صورت ملکولهای هوا رو از محفظه مورد نظر خارج ميکنه. اشکال اين پمپها اينه که به ازت مايع احتياج دارند که هميشه در دسترس نيست و در ضمن ميتونن سيستم رو آلوده بکنند چون از نوعی روغن استفاده ميکند ولی در عوض ظرفيت پمپاژ بسيار بالايی دارند. پمپهای يونی در عوض بسيار تميز هستند و فقط به برق احتياج دارند ولی ظرفيتشون بسيار کمتره و در ضمن برای پمپ کردن گازهای خنثی با مشکل مواجه هستند. توضيح دادن طرز کار اين پمپها از حوصله اين وبلاگ بيرونه چون احتياج به مقدمات فيزيک داره. درضمن با عرض تسليت خدمت به تمامی دوستان و آشنايان گرامی، به استحضار ميرساند که دوستان عزيز حاج سيد مملی و همسر گرامی در بستر بيماری به سر ميبرند و نتيجتا قدوم مبارک رو بر تخم چشم اين حقراء نخواهند گذاشت و بالطبع برنامه مسافرت نيز کان لم يکن تلقی ميشود. بنابراين من دو هفته مرخصی باد آورده (يا به بيان دقيقتر بر باد رفته!) دارم که ميتونم صرف وبلاگ عزيزم بکنم! در پايان به تمامی دوستان، نزديکان، آشنايان، همکاران، طرفداران و .... اين جانب وصيت ميکنم که يکسری به سايت www.ketaban.com بزنند تا از ثواب دنيوی و اخروی بی بهره نمانند. جمعه ٢۸ آذر ۱۳۸٢ يادم رفت بگم که کاربرد اين ماشين که دما رو تا اين حد پايين مياره چيه. برای تحقيقات ستاره شناسی بعضی وقتها لازمه که ذرات بسيار بسيار کوچکی رو رديابی کرد و بدتر اينکه احتمال برخورد اين ذرات با سطح سنسور خيلی کمه و از اونجايی که اين ذرات بسيار کم انرژی هستند با روشها و سنسورهای معمولی نميشه تشخيصشون داد چون اثری که روی سنسور ميذارن بسيار کمتر از حد حساسيت سنسوره. برای اين کار سنسورهای دقيقی طراحی شده اند که به حدی دقيقند که نويزی که روی سيستم کنترل وارد ميشه از ارتعاشات شبکه کريستالی سنسور منشا ميگيره!!! برای حذف اين ارتعاش لازمه که دمای سنسور به صفرکلوين يا به نزديکترين حد ممکن برسه چون در اين دما تئورا اين ارتعاشات متوقف ميشه و نتيجتا دقت سنسور هزاران برابر ميشه. در مورد پمپهای خلا هم ميخوام توضيح بدم ولی از اونجايی که انواعشون و بازه کاريشون خيلی متنوعه، لطفا تعين کنيد خلا مورد نظر در چه رنجی قرار داره تا در مورد پمپش برات توضيح بدم. سهشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢ محمد در مورد دوره من و رسيدن به دماهای پايين ازم سوال کرده. عرض شود که اين دوره بيشتر متمرکز بود روی روشهای رسيدن به اين دما و تکنولوژی مربوطه که البته در خلال اون در مورد خواص مواد مختلف و رفتارشون در اين دما هم بحث ميشد. پروسه سرد کردن تا دمای ۴.۲ کلوين کاملا شبيه به يخچالهای معمولی است، با اين تفاوت که به جای فريون از هليوم خالص استفاده ميشه. با رسيدن به دمای ۴.۲ کلوين که دمای جوش هليوم است اين روش خاصيت خودش رو از دست ميده. برای رسيدن به دماهای پايينتر با استفاده از يک پمپ خلا مستقيما بخار روی منبع هليوم مايع رو پمپ ميکنند و فشار رو تا حدود ۲۰ ميلی بار چايين ميارند. با اين روش ميشه به دماهايی تا حدود ۱ کلوين دست پيدا کرد. اما تو اين دما هليوم مايع شروع به شلنگ تخته اندازی ميکنه چون ديگه سوپرفلوييد شده و ويسکوزيته صفره! نتيجتا هليوم مايع از در و ديوار بالا ميره و به هيچ صراطی مستقيم نيست. برای اينکه دما رو باز هم کاهش بدن، از يک فرايند فيزيکی استفاده ميکنند. به اين شرح که ايزوتوپ ۳ هليوم رو که بسيار گرانقيمت و کميابه و معمولا يکی از توليدات جانبی نيروگاههای اتمی است رو با هليوم معمولی مخلوط می کنند و به همون روش کلاسيک تا حدود ۱ درجه سرد ميکنند.در اين دما اين دو ايزوتوپ دو فاز مجزا تشکيل ميدهند و جالب اينکه فرايند مخلوط کردن اينها با هم يک فرايند گرماگيره. نتيجتا با مخلوط کردن اين دو مايع به روشهای خاص (چون هليوم ۴ در اون دما سوپرفلوييده) ميشه دما رو تا ۱۰-۲۰ ميلی کلوين پايين برد. چيزی که بايد توجه کرد روشهای ايزولاسيون اين ماشينهاست، چون مثلا اين ماشين که دما رو تا ۲۰ ميلی کلوين پايين مياره توانی در حد نانو وات داره ولی در حد مگاوات برق مصرف ميکنه!! به بيان ديگر به ازای هر وات گرما که در ۴ کلوين جذب بشه بايد يک کيلو وات انرژی در دمای محيط مصرف بشه تا بشه دما رو ثابت نگه داشت. و اين نسبت به صورت لگاريتمی ادامه پيدا ميکنه. در حقيقت کلاسی که من ديدم در مورد روشهای ايزولاسيون بود که در اين سيستمها حرف اول رو ميزنه. دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢ من برگشتم، يک هفت هشت روزی در يکی از دهات کوهستانی جنوب فرانسه در حال گذروندن يک دوره درمورد فيزيک دماهای پايين بودم (تا حد ۱۰ ميلی کلوين!!). و درضمن کاملا مشخصه که وقتی در کلاسی اينقدر صحبت از سرما و اينا بشه آدم سرما ميخوره! نتيجتا اينجانب ۵ روز خر تب کردم و سگ لرز زدم!!! و حالا در آخرين هفته رسمی کاری سال ۲۰۰۳ در خدمتتون هستم. دوستان گرامی، خانواده محترم صهبا، به عنوان اولين ماه عسل رسمی پاريس رمانتيک رو انتخاب کرده اند. اين حسن انتخاب رو به آن عاليقدر تبريک و به خودمان تسليت عرض ميکنيم!! البته اعتراف ميکنم که اگه استاد تشريف نمی آوردند، بنده در دو هفته تعطيلات هيچ کاری بجز مگس پروندن و تلويزيون نگاه کردن نداشتم! ببينم امسال هم دوباره تلويزيون ايران کارتون اسکروچ رو گذاشته يا هنوز وقتش نشده؟!!! شنبه ۸ آذر ۱۳۸٢ من هفته آينده در خدمت دوستان نخواهم بود ولی سعی ميکنم داستان رو تا حد ممکن ادامه بدم. داشتيم لباس می پوشيديم و آماده ميشديم که يهو استاد يادشون افتاد که موهای پس گردنشون رو نزدن! بلافاصله از من پرسيد که آيا تا حالا اين کار رو کرده ام يا نه؟! چون مسلمه که استاد گردنشون و تيغ آخته رو به دست آدم بی تجربه نخواهند داد. نتيجه اين شد که عروس خانم با لباس رسمی در حمام دست به کار شدند تا گردن استاد سفيد و درخشان شود. البته ملتفت هستيد که استاد فقط به فکر ما دوستان بودند که قرار بود در هنگام مراسم در پشت سر ايشان قرار بگيريم و بس. بالاخره پس از تلاشهای بدون وقفه عروس خانم اين مهم نيز به انجام رسيد و پياده به سمت شهرداری محل حرکت کرديم. جلوی در شهرداری دوستان ديگه رو هم که قرار بود در مراسم حضور داشته باشند، ملاقات کرديم و با هم به سمت معقد (محل عقد) شهرداری حرکت کرديم .... دوشنبه ۳ آذر ۱۳۸٢ به اينجای داستان که رسيديم من ديدم که اصلا دلم نمياد رفيق شفيقم رو در اين حال رها کنم که با درد خودش بسوزه بخصوص اينکه شديدا هم باهاش احساس همدردی ميکردم! نتيجا در يک اقدام انقلابی اعلام کردم که امشب شب حنا بندونه و بايد برقصيم و خودم هم به عنوان آتيش بيار معرکه اول از همه بلند شدم و قر کمر رو ول کردم. حالا اگر غير از قضا و قدر و گردش روزگار عامل ديگری هم در غلظت اين قرها موثر بوده يا خير، من هيچ ندانم!!! خلاصه همچين قری دادم که اگه احيانا جلال همتی و اون يارو رقاصه که اسمش يادم نميام اگه من رو ديده بودن احتمالا درجا سکته ميکردند از زيادت نازی که در قر بود! پس از کمی تخليه انرژی که بعد از ۱۰ ساعت رانندگی ممتد هنوز تو جونم مونده بود خانم ها تصميم گرفتند که لباسهای خريداری شده توسط تارا رو تست کنن تا خيالشون از هر لحاظ راحت بشه که همشون به هم ميان!! دردسرتون ندم من و رضا تا ساعتها نشسته بوديم و به وظيفه شرعی و قانونی خودمون که همانا بله و چشم و به به گفتن به خانمهاست، به نحو احسنت عمل ميکرديم. صبح روز بعد سر ساعت ۱۱ در شهرداری محله برای اجرای صيغه عقد به زبان شيرين آلمانی قرار داشتيم. اگه اونجا ايتاليا، اسپانيا و يا حتی فرانسه بود، حدود ساعت ۱۰ از خواب بيدار ميشديم و سلانه سلانه کارهامون رو شروع ميکرديم و تا ببنيم چی ميشه و کی آماده ميشيم .... اما زهی خيال باطل که اونجا هنوز مملکت هيتلر و شرکا است و سر ساعت ۸ مملی با يک آژير قرمز همه رو از خواب پروند. پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٢ بعد از تمام اين مرارتها که براتون تعريف کردم، رسيديم به سرمنزل مقصود. آقا چشمتون روز بد نبينه، کاش کچل می شدم و اين صحنه رو نميديدم! استاد عظيم الشان حاج محمدرضا صهبا را در شب قبل از عروسی با دستکش و پيشبند و در حال شستن کف توالت يافتيم ... از آنچه بر ما رفت از ديدن دوستان در چنين مکانی و در چنين شب عزيزی، اگر هيچ نگويم بايسته تر و شايسته تر است .... پس از سلام و احوال پرسی مقدماتی کاشف به عمل آمد که عروس موعود با يک دختر خانم ايتاليايی برای خريد ملازمات جشن به بازار رفته و داماد را با کوهی از مشکلات تنها گذاشته اند. پس از ساعاتی چند خانم از بازار بازگشته و شروع به پز دادن و نشان دادن البسه خريداری شده نمودند ... (از قول عروس) : اول رفتيم ..... لباساشون رو نپسنديدم، بعد رفتيم ... اين دامن رو اونجا خريدم ... يورو اما از پيراهنهاش خوشم نيومد. پس رفتيم .... و اونجا اين پيراهن رو پيدا کردم و خيلی خوشم اومد، خوب من هم خريدمش.! بعد ديديم که اين پيراهن با اون دامن که خيلی جور نميشه، پس اين شلوار رو هم خريدم که باهاش جور بود. بعد به خودمون گفتيم که با اين شلوار و اين پيراهن نميشه که اون کفشه رو که قبلا خريدم رو بپوشم که ... پس رفتيم ... و اين کفش رو خريديم که بهشون بياد. موقع بيرون اومدن از فروشگاه هم ديدم که اينا رو حراج کرده، من هم رفتم اين و اين و اين رو خريدم ....! حالا نميدونم کدومشون رو با کدوم بپوشم؟!! آقا مملی اصفهانی رو ميگه کاردش ميزدی خونش در نميومد (شايد هم برعکس!). يکمی فکر کرد و يک ايده خوشگل و ساده لوحانه داد که : آآآهــــــــا ميخواستی ببينی کدومش بيشتر بهت مياد و بعد بقيه رو بری پس بدی؟ و لبخند مليحی بر لبانش نشست ... اما تارای شيرازی زود جوابيد: نه خيرم! همشون قشنگن و همشون رو ميخوام نگه دارم! (يک زبون هم در اوورد اگه درست يادم باشه!) و چنين بود شب قبل از شب اول زندگی رسمی دوست عزيز ما .... ادامه دارد .... یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٢ ما رفتيم و صحيح و سالم هم برگشتيم، راه طولانی بود (حدود ۷۰۰ کيلومتر) اما هوا خيلی ياری کرد. از جنگلهايی رد شديم که رنگ پاييز گرفته بودند و دهکوره های زيبای آلزاس با خونه های رنگارنگشون و ....خلاصه سفر خيلی خوبی بود. طبق برنامه توقف کوتاهی هم در شهرهای نانسی و استرازبورگ داشتيم. در راه رفت بدون هيچ مشکلی تا دروازه اشتوتگارت رسيديم ولی يهو تمام تابلوهايی که راه اشتوتگارت رو نشون ميداد غيب شدند و ما فکر کرديم که حتما از خروجی اتوبان که به سمت شهر ميرفته رد شديم و با چه بدبختی دور زديم و بازم اثری از تابلو نديديم!! خلاصه بعد از يک ساعت که دور خودمون چرخيديم توی يک پمپ بنزين توقف کرديم تا راه رو بپرسيم. حالا خدا پدر اين آلمانها رو بيامرزه که با وجود اخلاق سگيشون حداقل انگليسی بلدند! اگه اين عين اين اتفاق برای يک غريب در فرانسه می افتاد فقط خدا ميتونست به دادش برسه و به قول آلمانا يک کاتاستروفه حسابی ميشد !!!! عرض ميکردم، بعد از تحقيقات بعمل اومده در پمپ بنزين به اين نتيجه رسيديم که اين آلمانا چون خودشون زيادی فکر ميکنند، فکر ميکنند بقيه مردم دنيا هم به اندازه اونا بيکارن که بشينن همش فکر کند!! اصل ماجرا اين بود که اين آيات اعظام در نزديکی شهر برای صرفه جويی در مصرف تابلو به جای نوشتن اسم کامل اشتوتگارت، فقط به نوشتن حرف اول اون يعنی اس بسنده کرده بودند!! يعنی به جای اشتوتگارت-سنتر نوشته بود اس-سنتر و هيچ به خودشون نگفتن که ممکنه يک روز يک فارسونی هم از اينجا رد بشه! ما هم که کلا تمام اسمهای آلمانی به نظرمون عجيب غريب ميومد خيال کرده بوديم که اس-سنتر اسم يک شهر ديگست!! خلاصه جونم براتون بگه که به خاطر اين مشکل کوچيک محکوم شديم که دو ساعت در شهر با اون ترافيکش گم بشيم + اينکه يک نقشه شهر هم مجبور شديم به دو برابر قيمت عادی از پمپ بنزين بخريم. ديگه داشتيم راهمون رو درست از روی نقشه پيدا می کرديم و ۲۰۰ متر بيشتر به مقصد نمونده بود که يک بلای ديگه نازل شد! زده بودم کنار و داشتيم نقشه رو بررسی ميکرديم که ديديم يکی ميزنه به شيشه ماشين. نگاه کردم ديدم يک غولتشن با يک سيبيل چخماقی ميزنه به شيشه و يک چيزايی به ترکی بلغور ميکنه و هی ميگه برادر برادر! تا اومديم عکس العمل نشون بديم يارو در رو باز کرد و تا نصفه اومد تو ماشين! يارو از اين کردهای ترکيه بود و از قيافه ما حدس زده بود که ما هم بايد از همون طرفا باشيم و گم شده باشيم و از آنجايی که کمک مسلمان به برادر مسلمان واجبه حتی اگر راه رو ندونه، اومده بود که ثواب آخرتش رو تو اين ماه مبارک با کمک به ما تضمين کنه! حالا هرچی هم بهش ميگيم که بابا ما نه ترکی ميفهميم نه آلمانی تو کتش نميرفت و هی آلمانی-ترکی بلغور می کرد و از ماشين هم بيرون نميرفت و تا نصفه بدنش رو کرده بود تو!! آخرش بعد از حدود ۲۰ دقيقه که ما رو معطل کرد و با لال بازی فهميد کجا ميخواهيم بريم، ما رو فرستاد يک طرف ديگه و خلاصه کلی وقتمون تلف شد با اينکه خودمون رو مسير درست بوديم! ادامه دارد ..... سهشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٢ عرض شود به حضور انورتان که اين جانب به اتفاق همسر گرامی، پس فردا صبح به مقصد شهر شهيد پرور اشتوتگارت حرکت خواهيم کرد. در طی مسير نيز اگر اوضاع جوی مساعد باشد، ساعاتی چند در شهر خون و قيام استرازبورگ رحل اقامت خواهيم افکند تا از تمام فيوضات اين ماه مبارک مستفيد شويم. از استاد گرانسنگ رها خواهشمند است با يک ايميل خانواده ای را از نگرانی نجات دهد! دو روزيست که در صدد تماس با ايشان هستیم اما تلفن دستی آن جناب اين حقير را قابل نميداند. جمعه ٢ آبان ۱۳۸٢ با سلام مجدد خدمت دوستان عزيز و گرامی، از وقفه پيش آمده در هنگام پخش برنامه پوزش می طلبم، لطفا به گيرنده های خود دست نزنيد اشکال از فرستنده است!! اينجا هوا اون روی سگش رو بالا گذاشته و هر روز صبح همه جا يخزده است و حسابی يخ ميکنيم، بدتر از همه اينکه ساعت هشت تازه هوا گرگ و ميشه که البته از يکشنبه کاملا شب ميشه چون ساعت رو يک ساعت عقب ميکشن. نتيجه اين ميشه که ساعت نه صبح هنوز هوا گرگ و ميشه و بدتر از همه اينکه ساعت ۵ عصر هم شب ميشه و نتيجتا ما تمامی ساعات روشنايی روز رو سر کار ميگذرونيم! رنج آوره نه؟! برنامه های تلويزيونی و راديويی و روزنامه ای و ... هم در مورد ايران دارن کم کم فروکش ميکنن تا اينکه دوباره يک بامبول جديدی اونوريها دربيارن و اينوری ها آتو کنن!! در ضمن، تمامی دوستانی رو که نسبت سبک نوشتاری، کلمات استفاده شده، دستور زبان و .... اين يادداشتها گله دارند رو به دوئل دعوت ميکنم! جلوی قاضی و معلق بازی؟!! پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٢ آقا اينجا موضوع ايران خيلی داغ شده و امکان نداره مجله يا روزنامه ای رو باز کنی و خبری در مورد ايران توش نباشه. تلويزيون هم همينطور، ديروز به طور همزمان يک کانال يک برنامه جالب در مورد نقش سيا در وقايع دهه ۷۰ داشت که ايران هم در صدر تيتر بود و يک کانال ديگه فرح رو دعوت کرده بود و باهاش مصاحبه ميکرد و فيلمهايی از ايران قديم نشون ميداد. خلاصه گل گيجه گرفته بودم که کدومشون رو ببينم!! فرح جديدا خاطرات خودش رو چاپ کرده در يک کتاب خيلی قطور که به فرانسه هم منتشر شده (۲۲ يورو !!) و به مناسبت همين کتابش ديروز دعوت کرده بودن ازش که تو اين برنامه تلويزيونی شرکت کنه. بعد هم سوار ماشين شدن و رفتن اتاقی که وقتی دانشجو بوده اونجا اقامت داشته رو پيدا کردند و خلاصه خيلی احساساتی شده بود که بعد از اين همه سال (۱۹۵۷) دوباره برگشته به اين اتاق. بعد هم يک فيلم مستند از وقايع ايران مربوط به فرح از زمان ازدواج تا حالا نشون داد که خيلی خوب ساخته شده بود و خيلی از صحنه هاش رو من برای بار اول بود که ميديدم.به خصوص چند صحنه مربوط به جشن تاجگزاری که با صدای اصلی پخش شد خيلی جالب بود. خلاصه اينکه شب جالبی بود ديشب. چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢ اين شيرين خانم عبادی هم که جايزه صلح رو گرفت خوب تبليغی شد اينجا برای ما !! بلافاصله که اين خبر رو راديو فرانسه اعلام کرد همه همکارا اومدن سراغم و (اين پيروزی درخشان!) رو به من تبريک تبريک گفتن. من هم با کمال سعه صدر تعريفاشون رو شنيدم و گفتم ما اينيم ديگه!! شب هم که هر ۵ کانال تلويزيون خانم رو به مدت نيم ساعت نشون دادن چون در زمان اعلام خبر تو پاريس بود. تازه کلی هم زنگ زده بودن خونمون و رو پيغامگير برامون پيغام تبريک گذاشته بودن! خلاصه جزو معدود روزهايی بود که به ايرانی بودنم اينجا ميتونستم علنا افتخار کنم. جمعه ۱۸ مهر ۱۳۸٢ اولش خواستم شروع کنم داد و بيداد کردن درباره اينکه آيييی مردم از بس کار کردم و آآآيييی سرم شلوغه و اينا ... اما ديدم اينا تکراری شده و احتمالا خواننده های گرامی در خواندن آن فحش ها نصارم خواهند کرد!! (نيست حالا هيچی نگفتم؟!!) اين آرنولد هم بالاخره يک کاره ای شد که دلش خوش باشه! اونم با اون زنش که از دور خيلی خوشگله اما از نزديک صورتش به اندازه خوده آرنولد خشنه! حالا هم شديد شده مضحکه اين فرانسوی ها و همش دارن به ريش آمريکايی ها ميخندند که ببين اينا چقدر خرن و به کی رای ميدن!! بماند که خودشون هم همچين .... حدود سه هفته ديگه يک برنامه گذاشتيم که اگه خدا بخواد بريم به شهر شهيد پرور اشتوتگارت برای شرکت در مراسم به خاکسپاری تجرد استاد (ديگه دکتر نميشه بهش گفت!) سيد محمد ( با کوه سيد ممد اشتباه نشه) رضا صهبا دامت حفاضاته. سهشنبه ۸ مهر ۱۳۸٢ خدمت مينا خانم عرض شود که برای مورد خاصی که جنابعالی مطرح نموديد يک دوره فشرده شامل ۱۵ وعده در روز گوشت خام (خوک، اسب، خرگوش و ...) توصيه ميشود. اگر بعد از پايان دوره هنوز از گوشت بدت ميومد و يا احيانا هنوز زنده بودی؛ بيا بکوب تو گوش من، اونم دو دستی. امروز دارن ظرفيت هاردهای شبکمون رو بالا می برند و دسترسی به اطلاعاتمون نداريم و اينجا با همکارا نشستيم بيخ ديواری بازی ميکنيم! دو تا خبر بد هم رسيده که يکيش مال خاندان زائرين و ديگری خاندان خزائی (اسم دقيق رو نميدونم)، اميدوارم که خدا به دو خانواده صبر بده. جمعه ٤ مهر ۱۳۸٢ هوا سرد شده يهويی! همه قافلگير شدند چون اختلاف دمای ديروز با روزه قبلش حدودا ۱۵ درجه بود. ديگه ننه سرما داره پيداش ميشه و بايد بخزيم تو سوراخهامون تا ۷-۸ ماه ديگه بعدشم ميخواستم تشکرات فراوانات بکنم از سيف الاهپاو به خاطر تحقيقات عميقات که در باب ضرب آلات نمودند و نتيجات رو بصورت کتابات و سی دی (ات) برای اين جانب ارسالات کردند. چند بار برات ايمیلات زدم برگشتجات خورد. واقعا که دستات و پنجولات درد نکنه. با اين حرکت خدا پسندانه آن جناب چنان نمک گير شديم که تصميم قاطع گرفتيم در اولين فرصت يک عدد ضرب ابتياع کنيم حتی اگر قيمتش از هزار تومان بيشتر باشد .... جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢ در مورد گوشت خوک، تجربه شخصی من اينه که گوشتش اصلا خوشمزه نيست، البته مسلما ذائقه ها با هم فرق ميکنه اما از نظر من جز در موارد خيلی خاص مثل سوسيس خشک که به يک روش خاص درستش کرده باشند، در بقيه حالات کلا چيز مزخرفيه. چيزی که بايد ازش دوری کرد و متاسفانه در اخلاقيات ما ايرانی ها به وفور يافت ميشه، پيش داوری و لج بازيه. ايرانی هايی رو ميشناسم که به خاطر اينکه خوک در اسلام حرامه، يا تو ايران گير نمياد، به خاطر لجبازی (احتمالا با خودشون چون اينجا کسی کاری به کارشون نداره!!) همش خوک ميخورند و جار می زنند که آآآآيييی ايها الناس ما هر روز خوک ميخوريم. و هی از مزه و طعمش ... تعريف ميکنند در صورتی که خيلی چيزهايی که از خوک درست ميکنند اصلا و ابدا با ذائقه ما جور در نمياد. تا اينجا زندگی نکنيد متوجه نميشيد که محدوديتهای موجود در ايران چه اثرات عجيبی و جبران ناپذيری در رفتار و روان ايرانی های مقيم خارج ميذاره. باورتون ميشه که اگه يک ايرانی توی يک فروشگاه ببينه يک نفر ديگه داره فارسی حرف ميزنه، يا راهش رو کج ميکنه و يا به فرانسه حرفش رو ادامه ميده که طرف نفهمه ايرانيه؟!! همه از هم فرار ميکنند و علتش هم خيلی ساده است، ما ظاهر و باطنمون با هم يکی نيست. سهشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٢ اين جريان گوشت خوک عجب بخور بخوری بين دوستان راه انداخته! عنقريبه که همديگه رو هم بخورن، کاری که پيام طلايه دارش شده!! نوش جونت فقط دلالی ما يادت نره! ديشب داشتم شعر آرش کمانگير رو می خوندم، ياد اولين باری افتادم که مازيار برامون خوندش، بايد بگم که خوندنش اينجا خيلی بيشتر رو سلسله اعصاب آدم تاثير ميذاره. چيزی که فکرش يکم اذيتم ميکرد اين بود که احتمال زيادی هست که بچه من هيچوقت نتونه اين شعر رو بخونه و يا اگه حتی خودم هم براش بخونم چيز زيادی ازش نمی فهمه چون نثرش خيلی سنگينه. بعد از اين فکر و خيالات ديشب حسابی زد به سرم، رفتم دفتر آشپزی شهره رو برداشتم و از روش زدم زير آواز!!! خيلی باحال شده بود، فکرش رو بکنين قيمه ريزه تو دستگاه ابو عطا چه غوغايی ميکنه، ايرج سگ کی باشه. دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٢ اينجا دوباره حسابی شلوغ پلوغ شده، همه از مسافرت برگشتند و مدرسه ها هم باز شده و خلاصه همه در تکاپو هستند، هوا هم که يک هفته ای سرد شده بود دوباره داره يکم مطلوب ميشه. اينجا بچه ها اکثرا تو مدرسه غذا ميخورند چون پدر و مادرها سرکارند، اول هر سال يک فرم به پدر و مادرها ميدن که اگر بچشون رژيم غذايی خاصی داره به مدرسه اعلام کنند و علتش هم بنويسند. در مورد خوک نوشته: آيا فرزند شما گوشت خوک ميخورد؟ بلی ...... خير .... (علت: مسلمان است ...... مريض است .....) يعنی از ديد اينها کسی که خوک نميخوره يا مسلمونه و يا مريض!! البته خوک به صورت سنتی چنان در فرهنگ فرانسه جا افتاده که حذف کردن اون از رژيم غذايی مثل حذف کردن برنج از غذای ايرانی ها ميمونه!! پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٢ چرا نمی نويسم؟ چرا کم می نويسم؟ خوب چرا بنويسم؟ برای کی بنويسم؟ برای تو يا اون يکيتون؟ حداقل يک دليل خوب بيار تا ادامه بدم. امروز انگار حالم خيلی سرجاش نيست، بهتره تا دست به يقه نشديم من برم. جمعه ٧ شهریور ۱۳۸٢ پاسخ مولانا بی-جی به مسئله (برای رويت صورت مسئله به مطلب پايينی مراجعه شود): کيهان جان، لات هر دانشگاه پی-جی اندر قدمت، در ته چاه بند تنبان من اينجا تنهاست به هوای بند تنبان شماست تو بيا، کز غم تو تنبک ما قر نيارد به کمر، هيچ کجا ای فدای ارگ تو تنبک من جيب تو پاکتر از قلک من ای که تنها تو برای يک کار ميگذاری به رضا، بودجه کنار پول استاد ندادن سهل است تنبکت هم به گمانم سطل است با وجود همه اينها، بنده بهر تصميم چنين فرخنده می نمايم ز برايت تحقيق ميفرستم به تو با صد تشويق والسلام (!!!) سهشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢ درسته که تقليد عالم از عالم حرام است، اما در بعضی موارد بعضی علما از بعضی ديگر عالمترند. در اين قسمت چشم جان ميسپاريم به نامه هايی که بين دو تن از علمای بزرگ اين عهد رد و بدل شده: مسئله: يا ايها الشيخ الشيوخ و الميخ العيون، حاج بی-جی ابن آل بيرجند. هذا زمان الطويل که نور العينی لا يتبلور بالوجودک المبارک. هذا مئه الدرصد التوطعه الاستکبار الجهانی و لا غير. الدل و القلوه الهذه الحقير يغوشون بحر الملاقاتک حتی بزمان الکوتاه لاکن لا فرار بالجبر الزمانه. نحن مجبور بالسوزش و السازش. الغرض بالمزاحمه، هذا الزمان الطويل که انا احساس بعضی الحرکات الطيف و الرقيق فی الناحيه الکمری و الشکمی و الدور و الاطراف و بالخاصه فی الناحيه البند التنبان. الطبيب الحوزه تجويزه واحد السئانس الرقص الشکم و الاطراف من بعد الوظايف اليوميه و خاصه بعد الوظايف المساء و اليله. لاکن بحر التلطيف الماکزيميم طبق الدستور الاکيد الطبيب، لازم قليلا من النوازش الاسباب الموسيقيه الحرامه خاصه «الضرب» الملعون، اعوذ بالله. انا واحد الخواهش القليل من هذا العاليجناب الفکير و الکبير و الثقيل. اين يبتعون واحد الضرب المرغوب و الارزان؛ بل لا قيمت له؟ انت الوقوف الکامل بالبودجه البيتی و التنوع الخراجی خاصه من بعد الازدواج الآخر مع الخاندان الرشتيون - کثر الله البنات و النسائهم. هذا المثل معروف: المفلس فی امان الله. و المشکل الاخری، هذا الاستاد الضرب بحر التلمذ التکنيکات الخاص فی الغربت. الاساتيد الفرنگييون التقاضا بالرقوم الکثير لا موجود فی الخزانه فی الهذه الزمانه وا نفسا. هل انت الشناخت الکافی بالساتيد المجازيه، کثيرا آلامد فی الممالک الغربيه؟ ماذا التفکر الجناب العالی بالاساتيد التيليويزيونی فی الکاسيت الفيديو ؟ انا متشکرا من الحضرت العالی من الادوانس. شيخ الاهپاو پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٢ ما بچه های عصر حجر نيستيم اما به نظر مياد که در مورد کنکور خيلی از دنيا عقبيم!! راستش يادم مياد که اون سالی که ما کنکور داشتيم (۷۳-۷۲) کلاسهای تست و ...تازه داشت باب ميشد ولی هنوز خيلی جا نيوفتاده بود، يک بار هوس کردم امتحانشون کنم و رفتم کلاسهای باز آموزی فيزيک توی يک آموزشگاه در چهارباغ ثبت نام کردم. استادش همونی بود که جزوه رزمندگان فيزيک رو نوشته بود و برای گل روی ما هر هفته از تهران ميومد اصفهان .... دو جلسه بيشتر کلاس رو تحمل نکردم و با از دست دادن حدود ۳۰٪ پولی که داده بودم که اون زمون کمی هم نبود (حدود ۲۳-۲۲ تومان) انصراف دادم. به نظر ميومد که اون سال رقابت سخت تر از سالهای قبل باشه چون هم اولين سری دانش آموزان مدرسه تيزهوشان اصفهان ميخواستند همون سال کنکور بدن و همينطور اولين سری مدرسه های غير انتفاعی که معروفترينهاشون پويا و مدرسه دانشگاه صنعتی بود. ديدم اينطور نميشه، حالا که کلاس نمی رم بايد خودم دست به کار بشم. رفتم يک سری کامل کتاب تست اختصاصی رزمندگان چاپ جديد خريدم به ۸ هزار تومان و اومدم خونه. با محسن که صحبت کردم ديدم که رفته يک سری رزمندگان چاپ ۶۸ خريده به دو هزار و پونصد تومن!! مقايسه که کرديم ديديم که خر همون خره و فقط پالونش عوض شده! رفتم پسش دادم و يکسری قديمی سال ۶۸ رو با هزار مکافات گير اوردم بعدش هم گذاشتمشون رو طاقچه و تا يک سال اصلا لاشون رو هم باز نکردم. از اون طرف رقابت کم کم داشت خودش رو نشون ميداد و هر کس سعی داشت با پز دادن در مورد کلاسهايی که رفته، روحيه بقيه رو خراب کنه و يا حداقل روحيه خودش رو تقويت کنه! يادمه يکی از همکارهای مادرم که دخترش مدرسه دانشگاه درس ميخوند، فرستاده بودش کلاسهای دينی آقای اميد الله و به من خيلی جدی متلک ميگفت که: تو چطور ميخوای کنکور قبول بشی در حاليکه کلاسهای دينی فلانی رو نميری؟!!!! خلاصه نشستيم خونه و درس خونديم، يک برنامه ژيگولی هم برای خودم نوشته بودم که به خيالم خيلی با استيل باشم، صبح از ساعت ۸ تا ۱۲ و بعد از ظهر ۴ تا ۸ شب. صبحها عمومی ميخوندم که لازم بود تو ذهنم بمونه و عصرها اختصاصی و چون از رياضی خيلی سر در نمياوردم اکثرا شيمی ميخوندم! با اينکه ضريبش يک بود و رياضی ضريب ۴ داشت اما خوب کاچی بعض هيچی! همين شد برنامه درس خوندن ما و هر وقت هم سوالی مشکلی تو رياضی داشتم شال و کلاه ميکردم و با دوچرخه دم خونه محسن اينا. انصافا محسن خيلی رو رياضی کار کرده بود و کتاب شهرياری رو جرواجر کرده بود و رو هوا تست رو جواب ميداد. يک نکته ديگه اينکه من درس خوندن رو خيلی دير شروع کردم. تابستون سال سوم که دستمون به طرح کاد بند بود، محسن مخ يک شرکت کامپيوتری رو زده بود که هميشه خدا تعطيل بود و نتيجتا همش خونشون بود و به درس خوندن. من برعکس به تمام معنی وقتم رو به بطالت ميگذروندم و اصلا حاليم همرام نبود، سال تحصيلی هم شروع شد و من آدم نشدم، تا اينکه نزديک آخر سال معلم مکانيکمون يک امتحان آزمايشی تست ازمون گرفت!! چشمتون روز بد نبينه، شدم ۶ !! از همون جا بود که فهميدم که نه، انگار اينطوری نميشه و بايد تا حدی هم کشيد. و شروع کردم به درس خوندن، تاريخش هم خوب يادمه ۱۲ اسفند ۱۳۷۲. البته محسن هم آخرش نتيجه زحمتاش رو گرفت و رتبش ۳ برابر بهتر از من شد (رتبش دو رقمی نشد اما دو توش داشت!!). دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٢ ما برگشتيم سر کار، واقعا که خيلی سخته شروع دوباره کار بعد از يک مرخصی هر چند کوتاه. خبرهای جديد هم که خيلی زياده، پدر و مادرم اومدن و حسابی سرمون شلوغه اونقدر که تازه امروز فهميدم مردم آمريکا ۳ روز برق نداشتند يا اينکه تو فرانسه ۳۰۰۰ نفر از گرما تلف شدند!!! آره به همين سادگی، دمای هوا تا ۴۲ رسيد و رطوبت هم از ۹۰ بالا زد و اينجا هم که کولر مولر يوخ، نتيجش اين شد که حدود ۳۰۰۰ نفر که اکثرا مسن بودند نتونستند تحمل کنند و الوداع! وضع طوری شده که تو سردخونه ها جا نيست و برای تابوت نوبت دو ماهه ميدن!!! دوستان عزيزمون استاد دکتر حاج سيد محمد رضا صهبا عبد البوش و مهندسه تارا گيگا فرکانسايان هم در هفته گذشته با يک جشن غير رسمی، يک زندگی نيمه رسمی رو شروع کردند.انشاء الله که مبارکشون باشه و هر لحظه شاخص رسميتشون بالا بره. پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٢ دارم هفته ديگه ميرم مرخصی، دارم زياد مينويسم که بعد طلبکارم نشين که چرا ۱۰ روزه ننوشتی و ... خلاصه از همون حرفايی که من همش تو نظر خواهی برای محسن مينويسم چون از وقتی که چشماش رو داده صافکاری ديگه ننوشته، ميگفتن عقل آدم به چشمشه ها، من باور نميکردم!!! ديگه ميخواستم پيشاپيش جشن روز شنبه رو به جشن گيرنده های عزيز و خانواده هاشون تبريک بگم، ايشالا که به همتون خوش بگذره. سعادت نبود خدمت برسيم ولی ايشالا دفعه بعد جبران ميکنيم. شما خواننده عزيز، اگه نفهميديد که اين دری وری ها که من نوشتم يعنی چی، حتما صلاح نبوده بدونيد!! فيلم اميلی پولن رو چندبار پشت سر هم تماشا کردم، واقعا شاهکار بود و به شما هم ديدنش رو شديدا توصيه ميکنم، گرچه که درصد بزرگی از لطف فيلم به اصطلاحات فرانسوی است که توش استفاده ميشه اما بعيد ميدونم ديدنش به انگليسی ضرر زيادی به ساختار فيلم بزنه. فيلم داستان يک دختر فرانسويه که کارش معجزه کردنه! اصلا هم فيلم تخيلی نيست و تمامش ميتونه کاملا اتفاق بيفته. شديدا من رو ياد کتاب ملانصرالدين اثر واسيلی يان (؟) ميندازه. چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٢ آقا گـــــــرمــــــــه مثل سگ! عين لوله آفتابه داريم عرق ميريزيم! خدا رو شکر اينجا که کار ميکنم استسنائا کولر داره ولی نيم ساعت که برای نهار رفتيم و برگشتيم قشنگ آدمو ياد دوزخ و جهنم و .... ميندازه بخصوص اينکه هوا هم مرطوبه. تلويزيون ديشب گفت اين گرما از سال ۱۹۴۹ تا حالا سابقه نداشته!! اينجا معمولا تابستونا خيلی گرم نميشده، اگه هم ميشده فقط يک هفته بوده و تمام ميشده، اما الان چندسال پشت سرهمه که هوا ۳-۲ ماه حسابی گرم ميشه و امان همه رو ميبره، ولی از اونجايی که فقط چند ساله که اينطور شده، هيچکدوم از خونه ها و ادارات و مترو و .... کولر ندارند و نتيجتا مترو سواری در اين روزها مساوی است با سونا !! چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٢ يک چيز جالی اينه که هر چی تو ايران دهاتی و جوادی محسوب ميشه اينجا تو پاريس مد روزه و کلی هم طرفدار داره، حالا اشکال از تعريف ما از واژه های دهاتی و جواد است و يا اين پاريسی ها خيلی بی سليقه هستند (!!) قضاوت رو به خودتون می سپارم. اولين چيزی که اينجا تو چشم ميخوره اينه که تعداد زيادی از دخترا روی شلوار دامن می پوشند؛ کاری که توی ايران تا اونجايی که حافظه ياری ميکنه يک برچسب بزرگ دهاتی بودن همراه داشت ( و فکر ميکنم هنوز داره). اما اينجا دخترا خيلی راخت يک دامن تنگ و کوتاه می پوشند و زيرش يک شلوار جين گشاد ! مسئله دوم آرايشه، اينجا دختران جوان تا سن حدود ۳۰-۳۵ سال يا اصلا آرايش ندارند و يا يک سايه چشم خيلی خيلی کمرنگ کشيدن که يکم رنگ و لعاب بهشون بده و هيچ خبری از آرايشهای آنچنانی و .... نيست. بقول شاعر: آن رخ که دل برد به تاراج بر وسمه و سرمه نيست محتاج تازه تا اونجايی که خبر دارم در قديم دختران ايرانی در هفت مرحله آرايش می کردند که کلی هم طول می کشيده و شامل وسمه و سرمه و سرخاب و سفيداب و خضاب و... بوده به حدی که شاعر در وصفشون گفته: برآمد از پس هفت پرده عروسی با رخی هر هفت کرده اظهار فضل کافيه ديگه همه فهميدن خيلی بارته ... برو به کارت برس ..... دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢ آقا اومدن و رفتن آب هم از آب تکون نخورد، عين آمپول که فقط يک لحظه است ولی دردش تا يکی دو هفته همچين نوازشت ميده. عرض شود که فيلم فارغ التحصيلی مينا رو ديدم و خودم رو بين دوستان حس کردم و سعی کردم خنکای هوای صبح زنده رود رو با تمام وجودم نفس بکشم. اون پيام پدر .... (يک فحش لری که بسيار از ته دل ادا ميشود و نشان از ضعف رفتن دل گوينده برای شخص مورد نظر دارد - مترجم) هم که دوباره ميدون رو خالی ديده و چنبرک زده دور دخترا. بابا ول کن حاج آقا، دل به فلفل آخه دخلی نداره! ببينم راستی چرا پيام تو عروسی نوشين نبود؟ نکنه خونشون خالی بوده؟!!!! راستی ببينم اوس پيام، فکر ميکنی با اين کتابهای خود آموز که تو بازار ايران پيدا ميشه، ميشه آدم تنهايی ضرب ياد بگيره در حدی که از پس دوتا دامبولوديشان بر بياد؟ بلکه استعدادمون رو بتونيم تو بند تونبون شکوفا کنيم !!!! [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك رها انوشه پرشينبلاگ : آرشیو 06/11-20/01/83 30/08-05/11/82 29/06-29/08/82 09/05-28/06/82 04/04-08/05/82 16/02-03/04/82 20/12-15/02/82 16/11-19/12/81 16/10-15/11/81 06/09-15/10/81 18/08-05/09/81 30/07-17/08/81 |
